فارغ از همه ی مسائلی که در این دو سه هفته اتفاق افتاد و همچنین بازتاب رسانه های خارجی ٬حمایت طیف های مختلف هنرمندان نیز جالب توجه بود. دیدن پیغام سبز جوان بائز در وب سایتش و همچنین ترانه اش اتفاق بسیار خوبی بود و همچنین حالا کار مشترک اندی و بن جُوی. این حس خوبی است که میبینی به همان اندازه که رسانه های کشورت از تو بدشان می آید و سعی میکنند به هر وسیله ای نیششان را بهت بزنند رسانه های خارجی و هنرمندان سعی میکنند در عوض یک طوری حمایتت کنند. قبلن هم گفته ام ٬ این چیز ها را که میبینم کمی از آن حس نا امیدی و سرخوردگی آدم کم میشود که بابا این داستان دستاوردهایی هم برای خودش داشت. کاری ندارم.
بن جوی از آنهایی نیست که ارادت خاصی نسبت بهش داشته باشم. اصولن از همان زمان تین ایجری هم رابطه ام با این راک استارهای دختر پسند زیاد تعریفی نداشت. (وارم هارتی جان نشنودکه اصلن آهنگ را هم او برایم ایمیل کرده است!) نهایتن گهگداری برایان آدامز گوش میدادم. میخواهم بگم که مطمئنم طفلک اندی خیلی دلش میخواست روزی یک آهنگ از برایان آدامز را جایی کاور کند یا حداقل بواسطه فرمت صدایش یک چیزی تو اون مایه ها بخواند. بهرحال با این کارش خیلی حال کردم. آهنگ ساده ایست * و قطعن با کمترین هزینه چه برای ساخت و ضبط آهنگ و چه برای ویدیو جمعش کرده اند. اما همین که این قضیه نشان میدهد که وقتی یک آدمی آن طوری که بلد است از چنین حرکتی حمایت میکند اساسن ارزشمند است. خب این اتفاق برای خیلی ها هم خوب بود. یکیش مثلن پاکسیما که بزرگترین لیریکی که در زندگی اش نوشته بود چه خوشگل شدی امشب ( با الهام ازترانه you are wonderful tonight ساخته اریک کلپتن!) برای اندی بود حالا یک شعری میگوید که بن جوی با کلی تلاش و احتمالن با سوفلوری اندی میخواندش. به هرحال دستشان درد نکند. بنده شخصن همینجا مراتب تشکر و قدردانی ام را نسبت به اندی و پاکسیما و بن جوی و جوان بائز و هر مسلمان و نامسلمان دیگری که در این ماجرا اعلام همبستگی کرده اند اعلام میدارم و همینجا از دیوید گیلمور دعوت میکنم که اگر اینجا را میخواند به ایران بیاید یا اینکه اگر اینجا نمی آید برای من یک دعوتنامه بفرستد تا ما هم با هم یک کار مشترک برای عموم جوانان عرضه کنیم!( البته گزینه دوم بهتر است زیرا احتمالن موفق به اخذ مجوز از وزارت ارشاد نخواهیم شدو چونکه متعاقبن مجبور خواهیم شد که آنرا بشکل زیرزمینی ارائه کنیم احتمالن مارا به جرم شیطان پرستی دستگیر میکنند و حالا من هیچی برای دیوید جان در این سن و سال خوب نیست)
جفنگ زیاد گفتم. ویدیوی اندی و بن جوی به اسم stand by me یا به عبارتی با من باش را اینجا گذاشتم تا اگر هنوز ندیده اید ببینیدش.
* : اگر دستی به ساز داشتید و هوس کردید آهنگ فوق را بنوازید یک سیکل پنج تایی ساده دارد (تا آنجا که من شنیدم البته) بدین ترتیب G-Em-A7-D-G
دیگر از فکر کردن به بلایی که در این سه هفته بر سرمان آمد خسته شده ام. بخت بد من چه موقعی هم بیکار شدم. کار و زندگی مان شده است فکر کردن به ماوقع و اینکه چه اتفاقاتی میتوانست بیفتد و نیفتاد و برعکس. این یک ماهی را که خانه نشین شده ام برای فرار از تنبلی و تا لنگ ظهر خوابیدن و کمی هم حفظ نیمچه سلامتی ای که داریم ٬ صبحها میروم یک کمکی ورزش میکنم و یک نیمساعتی هم میدوم. لامذهب این فکرها از همان دویدن سر صبح شروع میشود تا موقعی که آدم میخواهد کپه مرگش را بگذارد. هر چند که در خواب هم از داستان رهایی ندارم. گاهی خواب درگیری های خیابانی میبینم گاهی هم رویای ۲۳ خرداد به آن شکلی که ما میخواستیم و نگذاشتن که بشود. وقت وقتش هم که وضع کار در مملکت خراب بود ( که آتشش دامن مارا هم گرفت) حالا که دیگر نور علی نور است. حداقل اگر کار بود شاید آدم کمتر فکر و خیال میکرد. با کلیه رسانه ها به غیر ازاین نیمچه اینترنت نفتی پیزوری هم قهر کاملم. اصلن حالم از این تلوزیون ظالم و آن روزنامه هایی که انگار دشمن خونی مردم هستند بهم میخورد. دیگر افاضات سهیل محمودی و صالح اعلا هم که شبها عادت داشتم از رادیو گوش کنم را هم بیخیال شده ام. از ترس اخبار پر از تهمت و دروغ رادیو پیام که شاید آن وسطها بیشتر حال آدم را بگیرد.
واقعن سر از این قضیه در نمی آورم که اینجای دنیا چه گناهی مرتکب شده بود که تا دنیا دنیاست باید تقاص پس بدهد. حالا یکی هم نیست به این مایکل جکسون بگوید الان چه وقت مردن بود آخر. توی این هیری پیری. انقدر خودمان درد برای نالیدن داشتیم ( و داریم) که اصلن نشد که یک کمی برای آدمی که کلی روزگاران کودکی و نوجوانیمان را پرخاطره کرده بود غصه بخوریم. به هر حال زندگی این است دیگر.
به هر حال بایستی زندگی کرد و اینکه ناامیدی کاری بجایی نمی برد. همین اتفاقاتی هم که تا اینجا افتاد دستاوردهای بسیار بزرگی دارد که من بسیار بهشان اعتقاد دارم. دوستی داشتم که میگفت رشد کردن درد دارد و ما هم امروز داریم این درد را میکشیم. یک روزی میرسد که ما یا شاید آن نسلی که از ما بجا می مانند جواب این دردها ی ما را خواهند دید.
اما در این لحظات فقط به فکر آن پانزده بیست نفری هستم که در این دو سه روز پرپر شدند و از بین رفتند.
واقعیت این است که کروبی دیشب نتوانست که از پس آقای رئیس جمهور بر بیاید و به نظر من یک تلاش چهار ساله که نهضتش با اعلام نتیجه ی آرای دولت نهم توسط آقای کروبی شروع شده بود با این مناظره شدیدن صدمه دید.
۱- آقای کروبی آمده بود که انتقام انتخابات قبل را از رئیس جمهور بگیرد. حمله اولش را سعی کرد خیلی قاطعانه انجام دهد اما رئیس جمهور اعتنایی به داستان های کروبی نکرد و وارد ارائه اطلاعات آمارییش شد. به نظرم هم بحث در مورد هاله و این چیزها بحث مناسبی برای مطرح شدن در یک مناظره انتخاباتی نبود. بهرحال رئیس جمهور با ارائه نمودارها و شاخصهایش کار رادامه داد. به نظر منهم حرف آقای کروبی که گفت شما فکر کرده اید ما از بیابان آمده ایم؟ کاملن بجا بود. برای دیدن آمارهایی که خیلی به نظر منطقی تر میاید اینجا را ببینید. به هرحال مردم عاقلند و می بینند تورمی که امروز با آن مواجه هستیم قطعن خیلی بیشتر از ۱۴ درصد است.
۲- خرابی اصلی از جایی شروع شد که رئیس جمهور بند کرد به قضیه شهرام جزایری و ۳۰۰ میلیون و میخواهم بگویم که جواب کروبی قانع کننده نبود. بهر حال باید از قضیه چهار شنبه شب درس میگرفت و خودش را برای همچین سئوالی آماده میکرد یا حداقل یک خالی درست و حسابی آماده ارائه میکرد. آقای احمدی نژاد هم که از خدا خواسته این قضیه را تبدیل به یک سلاح کرد و تا آخر برنامه هر ۳ دقیقه یکبار مطرحش کرد. جالب است رئیس جمهور با اینکار قشنگ روحانیت را هدف گرفت و گفت روحانی هستید که هستید مثل خیلی ها. اما توضیح دهید. و این اصلن مفهوم خوبی ندارد.
۳- گیر دادن رئیس جمهور به اینکه آقا من چی دارم تو چی داری زیاد با عقل جور در نمی آید. به نظر من اینکه کسی که در عرض سی سال پیشرفت مالی نکند و اوضاع زندگیش بهتر نشود اصلن نقطه روشن و مثبتی در زندگی یک فرد نیست لذا نمی تواند شاخصی بر این باشد که تو فاسدی یا اینکه من از پیش خدا آمده ام. این قضیه با حرفهایش در مورد صادق محصولی که در مناظره با موسوی درباره اش صحبت کرد شدیدن در تناقض است.
۴- آقای کروبی در تنظیم وقتش به مشکل خورد و آخر جلسه شروع کرد به چک و چانه زدن و غرولند کردن برای گرفتن وقت بیشتر و همچنین راه براه هم وسط حرف رئیس جمهور می پرید که مطمئنن او هم از این قضیه لذت میبرد. ماشالله جمله ها هم که از ده تا ۵ تاش فعل نداشت. و اینکه رئیس جمهور خیلی ریلکس حرفهایش را زد و با طیب خاطر آنها را جمع بندی کرد. به مردم اطمینان داد که کسی بهتر از او نیست و اینها همه کارشان خراب است و تازه یک دقیقه هم وقت زیاد آورد!
۵- روند صحبتهای کروبی انسجام نداشت و مرتبن تغییر مسیر میداد. مثلن شروع کردن به بحث در مورد مناظره قبلی و قضیه خانم رهنورد و غیره که بعد از اظهارات رئیس جمهور در خصوص وضعیت واردات و صادرات کمی غیر حرفه ای و نا مربوط به نظر میامد.
خب با این اوصاف فکر میکنم خیلی از کسانی که میخواستند به شیخ اصلاحات رای بدهند به نظرم باید یک تجدید نظری در انتخابشان بکنند کما اینکه مطمئنم در خیلی از جاهای کشور با حرفهای دیشب رئیس جمهور آمار رای دهنده گانش بالا رفت و افشاگریهای دم آخریش دارد در چشمی خیلی از مردم به یک گودمن و سوپر هیروی درست و حسابی تبدیلش میکند.
همچنان تنها راه حل ٬ مشارکت هرچه بیشتر مردم با انسجام آرای بیشتر به نظر میرسد وبس.
پ.ن : این الفاظ گاریچی و ننجون هم باحال بودند!
پ.ن ۲ : جالب است. این لینک اطلاعات آماری بانک مرکزی است که اگر خودتان هم بروید یک راست میرسید سروقتش. یک نگاهی بهش بی اندازید فقط یک کمی با نمودارهای آقای احمدی نژاد فرق دارد.
از دیشب تا حالا حسابی هیجان زده ام و همش دنبال یک آدم پایه میگردم که بنشینم چهار ساعتی در باره آنچه که دیشب اتفاق افتاد حرف بزنم.
در مورد اینکه مناظره چطور بود و چه دیدیم ٬ قطعن همه خودشان دیدند که چه گذشت و حتی وبلاگهای آشپزی هم در موردش نوشته اند. اما وبلاگ علی معظمی از همه بهتر بود. بخوانیدش. فقظ اینکه چند تا نکته به نظرم آمد که بدم نمی آید اینجا آنها را متذکر شوم.
۱- اکثر وبلاگهایی که خواندم به این اشاره کرده بودند که موسوی برنده قطعی این مناظره بود. شاید این قضیه تا حد زیادی درست بود اما نمی شود گفت که صد در صد این طور بوده است. احمدی نژاد آمده بود که موسوی را عصبی کند و تا حد زیادی هم در ابتدای امر این کار را کرد طوری که صدای موسوی به لرزه افتاد و تمرکزش را از دست داد (که این خوب نبود ) و کمی طول کشید که خودش را قدری جمع و جور کرد و بخودش مسلط شد. شاید علتش این بود که برای بحثی اینچنین زیادی آقا و متین بود.
۲- قضیه وضعیت کتاب و ناشرها نکته ی بسیار خوبی بود که موسوی هدف قرار دادش و اینبار آقای رئیس جمهور نتوانست در این خصوص چیزی بگوید و مثل یک زیر مجموعه فقط به این بسنده کرد که بله ما در این خصوص تذکر هایی هم داده ایم.
۳-یکی از جذابیت های بحث٬ ابراز علاقه های لحظه به لحظه ی آقای احمدی نژاد به میرحسین بود که با آن لحن همیشگی اش هی می گقت آقای موسوی من به شما علاقه دارم ( انقدر که میخوام سر به تنت نباشه!). با نمک بود.
۴-رئیس جمهور به نظر من هم بزرگترین اشتباهش را با رو کردن سند درس خواندن (عجب) زهرا رهنورد مرتکب شد. آخر این چکاری بود که کرد. من بدون هیچگونه برخورد احساسی به قضیه میگویم که اگر طرفدارش بودم هم ازین کارش بدم میامد. کما اینکه داستان سئوال ابطحی در خصوص هاله نور از کروبی در مستند تبلیغاتی اش هم به نظرم جلف و سخیف آمد. این یکی که جای خودش را داشت.
۵- اما میرحسین هم که دیگر گرم شده بود چند تا اتک اساسی کرد که بسیار لذت بخش بود. اتهاماتی که در خصوص قانون گریزی و خرافه پرستی و ... همان دقایق اولیه به پرزیدنت وارد کرد چون هنوز گیج و عصبی بود آن برش و قاطعیت لازم را نداشت. کاش دقایق آخر تمام نمی شد. همین که نگذاشت رئیس جمهور میان کلامش بپرد و بجای آن موجودی که آنجا گذاشته بودند که قدرتی خدا یک کنترل درست و حسابی روی مناظره نمی توانست بکند کلی خوشایند بود. و ژست عالی موقعی که انگشتش را به سمت دوربین بلند کرد و آنطوری گفت که من برای همین آمده ام .. ( دم تصویربردار با آن قابی که بسته بود گرم) فوق العاده بود.
۷- امروز داشتم اخبار ساعت ۱۴ را نگاه میکردم. مراسم سالگرد فوت امام و سخنرانی رهبر و چیدمان بخش VIP. رئیس جمهور در حالی که بغل دستش جنتی نشسته بود و کنار دستش هاشمی رفسنجانی. خیلی دلم میخواست بدانم که به چه فکر میکردند. راستی حضور میرحسین در این بخش هم در کنار ناطق جالب بود.
۸- آهان این هم با نمک بود. به ناطق چرا گیر داد؟؟ وقتی که بحث به اینجا رسید پیش خودم گفتم الان است که ناطق برگردد بگوید ای بابا بمن چه! پای منو چرا می کشی وسط.
ضمنن در مورد پست قبلی ام هم باید بگویم که آقا جان این ادوات سبزرنگ خوب است. امشب ما یک سری رقتیم میدان ونک و اگر جوانان خودشان را سبزمالی نکرده بودند چه بسا ما اشتباهی وارد هواداران احمدی نژاد میشدیم! در همین راستا قدری رخشم را مزین کردم.
۲-این قضیه استفاده ابزاری ازرنگها در انتخابات تا یک جایی باحال بود اما رفته رفته دارد یک طورهایی لوس میشود. دیشب در یکی از مراکز خرید دو تا جوان مو سیخی را دیدم که روبانهای سبز را مانند کراوات بدور گردنشان بسته بودند و با این روند ترسم اینست که بزودی از روبانهای سبز بجای بند تنبان هم استفاده شود که اصلن اتفاق خوبی نیست.
۳-کروبی یا موسوی عزیز. امیدوارم که یک کدامتان در این انتخابات پیروز شوید و دولت را در دست بگیرید و شروع کنید به اجرای این طرح های قشنگی که انقدر این روزها حرفش را میزنید. اما هرکدامتان می آیید بالاغیرتن یک حرکتی انجام دهید که این شرکتهایی که یک کمی اسم و رسم در کرده اند ٬ در آگهی های دعوت به استخدامشان این چنین نگویند فارغ التحصیل دانشگاه معتبر و به همین راحتی دانشگاه آزادی های بدبخت را ببرند زیر سئوال. الان نمی خواهم در این مورد حرف بزنم اگرچه دلم خون است. شاید روزی در پستی دیگر.
۴- و در آخر اینکه آقایان عزیز. تاکید میکنم هرکدامتان می آیید به فکر وزارت ارشادتان خیلی باشید که هرچه که امروز نداریم از همان جاست. ما وزیری میخواهیم که دستی بر سر و روی سینماهای خاک گرفته ی این شهر بکشد. این موسیقیدانهای بدبخت را حمایت کند.چهار تا آلبوم پدر مادر دار منتشر شود. بابا مردیم انقدر یک کنسرت درست و حسابی نرفتیم. اصلن یک وزیر بازرگانی داشته باشید که تعرفه ی واردات ساز را پایین بیاورد که ما بتوانیم ساز درست و حسابی بخریم. برای چیزی که در داخل کشور تولید نمی شود بایستی معافیت گمرکی داشته باشیم ( مطابق با قانون گمرک) نه اینکه ۱۰۰ درصد عوارض گمرکی به ساز بدبخت تعلق بگیرد. خداوند خیرتان دهد. با مردم باشید.
تا انتخابات زمان زیادی باقی نمانده است و به نظر من هر کسی که در این وبلاگستان خراب شده ، جایی دارد و گهگداری چیزی می نویسد موظف است که محض رضای خدا یک پست هم که شده بگذارد و از کسانی که مطالبش را میخواند در خواست کند که ٬ آقا رای بدین. وضع خراب است و تمامی سرنوشت انتخابات منوط به اینست که مردم در این انتخابات شرکت کنند یا نه. باور کنید با این سکوت کردن ها و این نمی دانم فلان درصد رای دهنده یا رای ندهنده ی خاموش بودن ها کاری به پیش نمی رود. آزردگی هایی که از زمان ریاست جمهوری خاتمی پیش آمده و بی اعتمادی مردم به حرکت اصلاح طلبان قابل درک است اما با توجه به آنچه که در سالهای اخیر رخ داد ٬ امروز روز مرور کردن اشتباهات خاتمی و موسوی نیست. من هم زیاد موسوی را آنطور که باید نمی شناسم. آنقدر چیزهای ضد و نقیض خوانده ایم و شنیده ایم که اگر بخواهی به یک جمع بندی کلی برسی به قول معروف گفتنی یک گیو آپ اساسی میزنی. اما حداقل میتوانیم کمی مثبت اندیش باشیم و نقاط قوتش را بیشتر ببینیم. البته اصلن نمی خواهم کسی را ترغیب کنم که حتمن به موسوی رای بدهد. شرایطی که فعلن بر اوضاع مملکت حاکم است نیاز دارد که مردم در این انتخابات بصورت گسترده شرکت کنند حالا موسوی یا کروبی اش فعلن زیاد اهمیتی ندارد.
ما نیاز داریم که کسی بیاید قدری وضعیت اقتصادی درب و داغان فعلی را سر و سامان بدهد. کسی بیاید که یک کمی از فرهنگ و هنر سر دربیاورد. یک نگاه بکنید. دیگر نه اثری از سینما و تئاتر مانده ٬ نه ردپایی از یک فعالیت موسیقایی که به خاطر خدا قدری دل آدم را شاد کند .
تنها چیزی که هست اینست که بدون شک اگر در انتخابات شرکت نکنیم ٬ روزهایی به همین سختی و دردناکی را پیش روی خواهیم داشت و بازهم میخواهم بگویم که هیچ چیزی با عدم شرکت ما در انتخابات حل نخواهد شد. هیچ کسی و هیچ کشوری نمی آید بگوید که ای بابا چون اینها در انتخابات شرکت نکرده اند بیایید دموکراسی را بگذاریم توی سینی و تقدیمشان کنیم. اصلن کی دلش بحال ما سوخته است؟ فقط خودمان هستیم که می توانیم به داد خودمان برسیم و قطعن این کار با سکوت و رای ندادن میسر نخواهد شد.
بله من رای میدهم. به موسوی ای که زیاد نمی شناسمش اما از پدرم شنیده ام که کسی است که اقتصاد مملکت را در زمان جنگ تا حد زیادی اداره کرد. کسی که همسرش حداقل سر از هنر در می آورد و خیلی چیزهای دیگر . این جا لازم است که بگویم که برای شعارها و مانیفست های تبلیغاتی که همه ی کاندیدا ها دارند معمولن تره هم خورد نمی کنم. اما به هر حال میشود از گذشته ی آدمها تشخیص داد که چند مرد حلاجند.
وظیفه ی خودم دانستم که از تمام آدم هایی که باهاشان چه در فضای مجازی یا خارج از اینجا معاشرت میکنم بخواهم که بالاغیرتن در انتخابات شرکت کنند چون فعلن تنها راه برای رستگاری همین است و بس! اگر کسی را دور برتان داری که چه میدانم خاموش است یا رای نیمخواهد بدهد و اینها مجابش کنید که درانتخابات شرکت کند. این طوری امیدواری هم راحت تر خواهد بود.
پ.ن : ادبیات سخیف و غیر ژورنالیستی مرا ببخشید. من اصلن بلد نیستم که در مورد موضوعی با این درجه از اهمیت بنویسم. اصلن از سیاست نوشتن را بلد نیستم. اما با توجه به شرایط موجود ٬ تنها کاری که احساس میکنم در توانم است همین است و اینکه اخبار را به شدت دنبال کنم و مطالب مرتبط و جالب را در گودرم به اشتراک بگذارم و بجان بعضی از رفقایم غر بزنم شاید که رای دهند .
پ.ن ۲ : یک چیزی هست که وقتی میشنوم حالم بد میشود. دیده اید یک عده ای میگویند من شناسنامه ام را کثیف نمی کنم یا اینکه از افتخاراتشان اینست که تا حالا رای نداده اند و شناسنامه شان سفید است؟ واقعن احمقانه است که آدم به همین راحتی از تنها حق شهروندی که این روزها هست بگذرد. عوضش تا دلتان بخواهد شناسنامه من کثیف است!
فقط یک هفته مانده که دیگر کارهایم را تحویل بدهم و از جایی که سه سال و نیم از کار کردنم درش میگذرد بیایم بیرون. راستش هنوزهم جایگزینی برایش پیدا نکرده ام. طبق معمول این مملکت همه قرار است زنگ بزنند و خبر کنند و همان جفنگیات همیشگی. جایی که امروز هم درش کار میکنم دیگر تمام است. یعنی اینکه وقتی گفتی میخواهم بروم ٬ دیگر باید بروی. برای همین هم هر اتفاقی بیفتد قال را خواهم کند. نهایتش اینست که مدتی مینشینیم خانه و بلکه هم یک سفری رفتیم تا قدری باد به کله ام بخورد تا بفهمم باید چکار کنم.
یک روزی در یک پستی (که نمی دانم جایش کجاست تا لینکش کنم ) از نقش اتفاقات خیلی ساده و سرسری در لحظهای کلیدی و حساس زندگی نوشته بودم و اینکه بواسطه ی یک اتفاق چطور روند زندگی تغییر میکند. این روزها از آن روزهاییست که بنظرم زیاد باید فکر کرد. در مورد انتخاب شغل ٬ اصولن باید در باره ی اتفاقاتی که می توانند مسیر کاری را تغییر بدهد عمیقن فکر کرد. نباید بیگدار به آب زد. باید قدری وسواسی بود. چون مرز سی سالگی دیگر زمان اشتباه کردن نیست. وقت این نیست که بگویند چنین فرصت کاری وجود دارد. دوست داری بیایی یا نه. گاهی اصلن از خودم میپرسم که آیا من در جای خودم ایستاده ام یا نه؟ اصلن جای من کجاست؟ نکند که دارم مسیر را عوضی میروم.
این روزها مفهوم هدف و تارگت و این چیزها برایم برجسته تر شده است.این که خودم را در زمان ببندم. چیزی که همه حرفش را میزنیم و بدان عمل نمی کنیم. اصلن مدیریت زمان هم از آن چیزهای فراموش شده است. نمی شود باری به هر جهت زندگی کرد. باید راهی رفت که بدانی مثلن ظرف ۲ سال آینده تو را به فلان نقطه میرساند.
روحم نیاز دارد که یک طوری آرامش کنم. در به در دنبال یک مرهم است. روح من از قضای روزگار خیلی هم دمدمی مزاج است. یک روز هوس میکند یک زبان جدید یاد بگیرد. یک روز هوس میکند تنیس بازی کند. یک روز دنبال ساخت انیمیشن خمیریست و یک روز در فکر کشیدن کمیک استریپ! گاهی وقتها مجبور میشوم توی سرش بزنم که بچه آرام باش. بگذار فکر کنم. همگرا کردن اهداف واگرا کار ساده ای نیست.
به هر حال یک چیزهایی هست که پای ثابت است. بعد از این همه وقت کار کردن به جرعت می توانم بگویم که کار اداری مال من نیست. من باید یک شغل داینامیک تر داشته باشم. بروم بیایم. در شهر ٬ سفر. کلن تغییر فضا. وگرنه کسل میشوم و بقول نرودا به آرامی خواهم مرد. چقدر خوب است که آدمیزاد کار بدون ساعت کاری داشته باشد ٬ حالا گیرم که که کار تا نصفه شب هم طول بکشد مهم نیست ٬ هر وقت دلش خواست بدون احساس سنگینی هیچ نگاهی روزنامه بخواند ٬ یک قرار وسط روز بگذارد ٬ پیاده روی کند... . اصلن شاید هوس کردی یک روز سر ظهر بروی در مغازه ژوزف بنشینی و یک جفت ساندویچ ساکو و فرانکفورتر با خردل زیاد ( از آن خردل هایی که نفس آدم را بند میاورد و تن صدا را عوض میکند) بزنی و کیفور شوی از این که مجبور نیستی ظرف فلان دقیقه غذایت را سر میزد بخوری و بدوی سر باقی مانده کارت. جایی که درش خاله زنک بازی اداری کمتر باشد (نمیشود گفت نباشد چون بالاخره هست) از کارت بهانه های کشکی نگیرند و هزار تا کوفت دیگر.
یک کار دیگر هم هست که حتمن یک روزی انجامش میدهم. باور کنید که من یک روز برای خودم یک کافه باز خواهم کرد.این از آن آرزوهای دیرینه ی من است. یک کافه آنطوری که دلم میخواهد. کافه ای که درش دختران آل پلنگی تولدهای پر از هر و کر و فلاش دوربین و سایر وحشی بازی های مشابه نگیرند و نکنند. کافه ای که موسیقی خوب و با حجمی میگذارم که روی مخ آن بابایی که یک گوشه نشسته و کتاب میخواند یا چیزی مینویسد نرود. کافه ای که درش بتوانی هرچقدر که دلت میخواهد با پول همان یک فنجان ٬قهوه ی پدر مادر دار بخوری. و از همه مهم تر کافه ای که درش چیپس و پنیر با آن بوی حال بهم زنش سرو نشود. حتمن باید جلوی درش چهار تا میز و صندلی خوشگل داشته باشد که تابستانها بنشینی و دارو درخت ها را نگاه کنی و کیف کنی. حالا ببینید من کی گفتم. روزی این کار را خواهم کرد.
من نمی دانم کی میخواهم یاد بگیرم که در عصر مینی مالیسم انقدر ننویسم. راستی همان طوری که در حدود هشت- نه ماه پیش خبرش را داده بودم من امروز به مقام دایی تمامی رسیدم و اینکه اتفاق بسیار خوبی است چون از آن حس های هیجان انگیز است واینکه امروز در بیمارستان وقتی بچه را آوردند که خواهرم ببیندش و متعاقبن شیرش بدهد مثل پیرزن ها کلی گریه کردم!
بعله بابا جان. این روزها ما دایی میشویم. شما چطور؟
یعنی خداوند باید به وضعیت موسیقی که در این مملکت در جریان است رحم کند. یک روزگاری بود که موزیک زیرزمینی برای خودش یک مفهوم خیلی بخصوصی داشت. گروه ها تشکیل میشدند. کار میکردند. شهرت و آوازه ای وجود نداشت. از لابلای این گروه ها گهگاهی یک گروه خوب پیدا میشدند و هوس میکردند که یک کنسرت مانندی هم بدهند. درست است. محدودیت شعر زمان خاتمی هم بود. وزارت ارشاد یک گیرهایی میداد اما جدی نبود. کنسرت کم بود اما بود. سایت تهران اونیو هم که خیلی در این راستا فعال بود و فستیوال راک میگذاشت و از این صحبتها. حتی گمانم آخرهای دوره ی دوم خاتمی بود که دانشگاه علم و صنعت یک فستیوال موزیک راک یک روزه برگذار کرد و ملت هم که جو ووداستاک گرفته بودشان حال مبسوطی بردند و رسمن ترکاندند. حالا گیرم مواد نمی زدند! اما جریانی بود برای خودش. خب بواسطه سیاست های دولت بعدی خدا را شکر کنسرتها همه لغو شد و محدود شد به یکسری فعالیت های تالار وحدت و در مجموع محدود آدمهایی که به نظر میرسید خطری برای کسی ندارند و موزیکشان هم از نظر ارشاد قابل قبول بود. خلاصه اینکه کنسرتها فاتحه شان خوانده شد و گروهها که گیتار و آمپلی شان را زده بودند زیر بغلشان و داشتند از زیر زمینها می آمدند بیرون ، با یک تیپای بسیار سنگین برگردانده شدند سرجای اولشان. یک عده با پر رویی همچنان بدون هیچ پشتوانه ای کار میکنند و اگر شانس بیاورند شاید یک اسپانسرخرپول یک تور ببردشان و بتوانند این شکلی از مملکت "نو راک" فرار کنند. یک عده که زانوی غم بغل زدند و بی خیال ساز شدند و رفتند دنبال یک لقمه نان حلال و یک سری هاشان هم سر از مجلس و اینا سردرآوردند بیچاره ها. درخلال این ماجرا یک فاجعه رخ داد که به همان اندازه بحران جهانی دردناک بود و آن هم ورود رپ به وحشتناک ترین شکل ممکن به خانه ها بود.

رپر شدن که کاری نداشت. نه لازم بود ساز زده باشی نه اصلن موسیقی درست و حسابی بدانی نه ضبط و مستر خاصی داشته باشی. ( در همین پرانتز اعلام میکنم که منظورم دقیقن حمله به موسیقی رپ نیست. منظورم این آشغالیست که به جای رپ بخورد ملت میدهند. هرچند که بر این باورم که بهترین رپ ها هم آخرش بدرد لای جرز میخورد) .استودیو هم نمی خواست. با یک میکروفن کامپیوتر و چهارتا از این نرم افزارهای موزیک که بهتر بود اسمشان را میگذاشتند نرم افزار اینجاد تق و توق میتوانی شروع کنی. جفنگ گفتن هم به غایت در تخصص همه هست. آهان مهمترین بخشش خرید یک فقره شلوار جین بگی که حداقل دو سایز برایت بزرگ باشد و همچنین یک تیشرت بالای زانو (حتی گاهی ماکسی) و یک مشتی آهن آلات است که باید بخودت وصل کنی. تبریک میگویم شما حالا یک رپر هستید. در مکالماتت هم باید سعی کنی از یک "آ" غلیظ و مقادیر زیادی "بیا" استفاده کنی و ژست دستانتم باید طوری باشد که انگار میخوای بگی "خاک تو سرت!" آهان یک فقره شورت مارک دار که حتمن از زیر شلوار جین معلوم باشد هم حتمن در تکمیل ادوات مورد نیاز ضروری است. در این راستا زدن حرفهای بی تربیتی و ناجور سبب شهرت روز بروز شما خواهد شد. شک نکن.
میگفتم. این طوری شد که رپرها حمله کردند آنهم در چه شرایطی. استفاده اینترنت سرعت بالا زیاد شد. موزیکشان رفت روی اینترنت و کانالهای ماهواره ای دبی ای و لوس آنجلسی و این طوری شد که در حالیکه راکر های بدبخت به گرد و خاک گیتارهایشان نگاه میکردند و گوشه اتاقهایشان گوشهایشان را میگرفتند که از ماشینهایی که از زیر پنجره اتاقهایشان رد میشد صدای پارمیدا و نی ناش ناش نشنوند ، ساسی مانکن در کانالهای ماهواره قر کمر میداد و بقیه شان هم در یک کمی آنورتر کنسرتهای آنچنانی میدهند. سلیقه ی مردم به کجا دارد میرود؟ چه بر سر ما آمده؟
یعنی آنقدر دلم پر است و حرف برای گفتن دارم که اگر بخواهم بنویسم تا صبح قیامت باید بنویسم. اصولن وقتی که پستت طولانی شد از یک جایی به بعد دلت شور این را می زند که خواننده بگوید ای بترکی چقدر روده درازی و ول کند برود پی کارش. اما واقعیت قضیه اینست که گاهی باید نوشت . خیلی نوشت.
پ.ن : خواستم یک اشاره مختصری (امیدوارم) داشته باشم به آخرین موزیکی که در FotoRiff گذاشتیم. گری مور از آن آدمهایی است که خیلی دوستش دارم. یک عاشقانه غم انگیزی در موسیقی اش است که او را از بقیه هم سبک و سیاقهایش متمایز میکند. نوازندگی اش بی نظیر است. وقتی در نقطه اوج یکی از غم آلود ترین آهنگهایش جیغ ساز را روی آخرین باره های گیتار در میآورد ، آدم دلش میخواهد بشیند بحال خودش و بدبختی هایش و حتی بدبختی ها و غم و غصه های احتمالی گری مور یک فصل گریه بکند. اصلن وقتی دارد از یک نت به یک نت دیگر میرود ، از یک جمله به جمله ای دیگر ، صدای تنفس گیتارش را میشنوی . غلو نمی کنم. در همین آهنگ به دقیقه ی 3:10 تا 3:20 گوش کنید . اینست حس نوازنده ، موزیکالیته و هرچه که اسمش را میگذاری. بعد از شنیدن این قطعه منظورم را قطعن خواهید فهمید.
یک حرکت خیلی خوبی که اصولن در زندگانی میشود انجام داد اینست که وقتی دیدی کارهایت بهم پیچیده و اعصاب درست و حسابی نداری ٬ یک هو ول کنی و بروی دنبال یک کاری که یک کمی فضای روحی روانیت عوض شود. همین جوریا بود که وقتی که دیدم وضعیت حسابی بهم ریخته و در بدر دنبال یک کار پدرمادر دار می گشتم (و البته که همچنان می گردم) بسرم زد، گوشی را برداشتم و زنگ زدم برفیقی و گفتم بریم کیش ؟ گفت بریم کیش. خلاصه اینطوری شد که ما سر از مملکت کیش درآوردیم. اصولن آرامش یکی از بزرگترین چیزهایی است که همه دربدر میزنند تا کمی از دقایق زندگی را درش بسر ببرند . کمی تمدد اعصاب، پیاده روی روی ماسه های سفید کنار خلیج ، سکوت ، آدم هایی که موقع حرف زدن فریاد نمی زنند ، آفتاب درخشان و هوای فوق العاده خوب که به هیچ وجه انتظارش را نداشتم و کمی چاشنی هیجان بزرگترین دست آورد این سفر دو روز و خورده ای برای من بود. چند تا نکته وجود دارد که اگر یک روزگاری هوس کردید یک سری به آن طرفها بزنید ، در نظر داشته باشید.
در مجموع برای من اوقات خوبی بود. یک جورایی بارهای ذهنی را ولو موقتی تخلیه میکند. گمانم خیلی لازم بود.