همین چند روز پیش بود که لابلای ایمیل های مثبت هجدهی که دوستان لطف میکنند و هر روز دو هزار تا میفرستند ٬ مطلبی دیدم در مورد آقای مورفی و قوانین معروفش که قطعن درباره اش خوانده اید. آقای مورفی یک مهندس نه چندان خسته ای بوده که پنجاه شصت سال قبل در آمریکا روی پروژه های هوا و فضا کار میکرده است. یک روزی یکی از تکنسین هایش یک خرابی اساسی بجا می آورد و تمام سیمهای مربوط به یک آزمایش مهم و حساس را عوضی وصل میکند و اینجاست که آقای مورفی میگوید اگر فقط یک راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشد٬ تو حتمن پیدایش میکنی!
این قضیه شروعیست برای قانونمند کردن تمام اتفاقات بدی که ما ازشان به بدشانسی نام میبریم و در واقع همان نگرش مثبت به اتفاقات پیرامون ماست. چند تا از قوانین معروفش را میتوانید اینجا بخوانید.
- اگر در توده ای یا کپه ای دنبال چیزی بگردید ٬ آن چیز حتمن در ته آن کپه است.
- اشیای قیمتی اگر سقوط کنند حتمن در جایی میافتند که دستت بهشان نرسد. مثلن توی چاه دستشویی یا چمیدانم جوبی جایی. (مثل همین هفته ی پیش که فندک زیپوی نازنینم خیلی بیخودی افتاد توی جوی آب آنهم از لای پل جلوی پارکینگ و من با بدبختی و پر رویی تمام از توی لجن و کثافت درش آوردم!)
- احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با میزان اهمیتشان دارد!
چندتا قانون اتوبوسی هم دارد که در نوع خودش جالب است.
- اگر تو دیرت شده باشد اتوبوس هم دیر میاید.
-اگر زود برسی اتوبوس دیر میاید. اگر دیر برسی اتوبوس سر وقت رفته است!
-اگر پول خرد نداشته باشی بلیت هم نداری. وقتی پول خرد داری بلیت هم داری
- مدت زیادیست که منتظر تاکسی یا اتوبوس هستی و نمیاید. سیگاری میگیرانی. به محض اینکه سیگار را روشن کنی اتوبوس میاید. حالا اگر بخواهی کلک بزنی و برای اینکه اتوبوس بیاید سیگار روشن کنی عمرن نمی آید!
اینها را گفتم که بگویم چند وقتی است که چند قانون مهم هم من کشف کرده ام که لازم میدانم همین جا آنها را بیان کنم تا اگر در زمینه علم و دانش به دستاوردهای مهمی نرسیدیم حداقل یک چیزی از خودمان بجا بگذاریم.
- وقتی در ترافیک گیر افتاده ای ٬ ماشین های جلویت زمانی راه می افتند که تو دستی را بکشی!
-تحت هر شرایطی و در هر ساعتی از شبانه روز در پمپ بنزین ٬ کند ترین لاین همان لاینی است که تو انتخابش کردی.
- یک عالم خرید کرده ای٬ برگشتی خانه و با بدبختی ریموت ماشین را زده ای و در دستهایت چهارصد تا کیسه به وزن دو تن است . میفهمی که موبایلت را توی ماشین جا گذاشته ای!
- بر همه واضح و مبرهن است که باران نمی بارد مگر وقتی که من بخت برگشته ماشینم را کارواش ببرم.
- این یکی از همه جدید تر است! پارازیت های ماهواره فقط و فقط وقتی شروع میشوند که بروی برای خانه ات یک ال سی دی خفن و یک رسیور از آن خفن تر بگیری! در این حالت تلوزیون مذکور با یک عدد تلوزیون شهاب سیاه و سفید ساخت دهه پنجاه فرق خاصی نخواهد داشت.
توجه کردید که اساسن حتی چنین تیره بختی هایی را هم میشود قاعده مند ساخت. خلاصه اینکه این مورفی بدبخت یک شبی که ماشینش خراب میشود کنار اتوبان می ایستد و پباده میشود. از قضای روزگار سرتا پا هم سفید پوشیده بوده است. در همین هنگام یک ماشین از روبرو ٬ توجه کنید از روبرو میاید و میزند ترتبیش را میدهد. آدم یاد کارتون رود رانر و کایوت می افتند. همیشه کباب این کایوت بدبخت بودم.
خیلی وقت است که کسی از این بازیهای مسخره وبلاگی نمی کند. کار خوبی هم میکنید! اما بدون هیچگونه دعوت نامه رسمی و ذکر نام در راستای توی رودر بایستی نینداختن بلاگر های عزیز ٬ دعوت میکنم که هر کسی که از این قوانین برای خودش دارد٬ انجامش دهد. باشد که یک جزوه مفصل در این راستا تدوین نماییم.
این که وبلاگ نوبس هایی که خارج ایران هستند گاه و بیگاه می نویسند که غربت جای زندگی نیست و هیچ کجا وطن خود آدم نمی شود و این ها ٬ کاملن قابل درک است. هر کسی ترجیح میدهد که در فضایی زندگی کند که بیشتر به آن احساس تعلق میکند. اما واقعیت امر اینست که دیگر این شهر خراب شده دیگر جای زندگی نیست. اگر تمام محدودیت ها و مسائل سیاسی و اجتماعیش را هم کنار بگذاری ٬ بازهم آنقدر مسئله دارد که درش احساس خفگی بکنی. کافیست صبحها که از خانه بیرون میزنی٬ به اولین اتوبانی که تورا به سر کارت هدایت میکند وارد بشوی. ترافیک واقعن له کننده است. حالا تازه صبح است و انرژی داری. عصرها ترافیک را دوبرابر کن. خستگی کار روزانه ات را هم به آن اضافه کن. دو میلیارد متر مکعب آلودگی هوا را هم بزن تنگش. امواج مایکرویی که قرار است ترتیب ماهواره ( و بعضن خودت را) هم بدهد بگذار رویش ٬ آلودگی صوتی و بوق ماشین ها و همچنین استرس ماشین هایی که برای رهایی از ترافیک با تمام قوا فرمان میدهند رویت و میخواهند از رویت رد شوند هم به کل این اکسیر اضافه کن و ببین که کل این جریان چه معجون معرکه ای از آب در میاید. آخر کجا دیده اید که مسیری که حداکثر ۳ دقیقه در ساعت ۱ نیمه شب که خلوت است ( مثلن میرداماد ٬ حدفاصل نفت تا ولی عصر) طول میکشد را یک ساعت در راه باشید (در ساعت ۶ عصر) . تهران رسمن تبدیل به یک دیوانه خانه بزرگ شده که آنهایی هم که تاحالا جان سالم بدر برده اند بزودی به بقیه می پیوندند. باور کنید که این شهر فاتحه اش خوانده است.
با تمام علاقه ای که به این شهر خراب شده دارم و هر جا که میروم دو روز بعد دلم برایش تنگ میشود باید بگویم که کم کمک دارم کم میاورم. اگر میشد که یک جای پبدا کرد ساکت و آرام بدور از این همه استرس و شلوغی ٬از این شهر سیاست زده ای که جرعت نداری درش جلوی یک روزنامه فروشی بایستی و نگاهی به تیتر روزنامه ها بیندازی از ترس اینکه حالت بد شود٬ حتمن کاسه کوزه ام را جمع میکردم و قید اینجا را میزدم. سابقن یک هفته کار میکردی و آخر هفته ات را به تنها تفریح موجود که نهایت رستورانی جایی بود اختصاص میدادی. حالا همان هم سخت شده. باید دو ساعت تمام منت رستوران دار ها را بکشی که آقا اگر میزی خالی شد ما را راه بده. چرا؟ چون از پیش رزرو نکرده ای. بعد هم که اگر شانس داشتی و میز خالی گیر آوردی ٬ خداقل ۳۰-۴۰ هزار تومان پول برای یک میز غذای دو نفره نچندان با قابلیت بدهی و بعد هم برگردی به طرفت بگویی عزیزم چه شب خوبی بود و چقدر خوش گذشت و اینکه کاش انقدر پولدار باشیم که هر هفته بیاییم رستوران! مسخره نیست ؟ هر وقت هم که میخواهی بشینی برای یک نفر درد و دل کنی و بقول دوست عزیزی هم پریشانی کنی نهایتن میشنوی که فعلن که همین است. عادت میکنی! و این عادت کردن را من نمی فهممش. آدم اگر روی بخاری هم بشیند شاید یواش یواش عادت کند.
آخر سر هم با این وضعیت قضیه این طوری میشود که ما هم ازدواج میکنیم. بر سرمان میزنیم که کجا خانه٬ نهایتن اجاره کنیم که کمتر زندگیمان را در ترافیک بگذرانیم. چطوری اجاره خانه بدهیم. چطوری یواشکی میهمانی بدهیم که مثل میهمانی هفته قبل با شنیدن صدای آیفون برق از سه فاز همه نپرد ٬ پولهایمان را ریزه ریزه جمع کنیم شاید اگر خدای ناکرده صاحبخانه پول پیشمان را زیاد نکرد توانستم یک سفر تا یک خارج خیلی نزدیک برویم. آهان یادمان باشد که آخر هفته ها رستوران هم رزرو کنیم. زور بزنیم بیست سی سال دیگر هم در خوشبینانه ترین حالت (با این وضعیت شهر) زندگی کنیم و .. .
خانواده ام ٬ دوستانم و شهرم را دوست دارم. دلم میخواهد در این شهر زندگی کنم. اما ادامه زندگی در اینجا اگر با همین وضعیت پیش برود ٬ سخت است. سخت
چند تایی پرواز هیجان انگیز داشتم. هیجان انگیز از آن لحاظ که کلی هر بار به خدا و پیغمبر متوسل شدم تا بلکه سالم برسم که گویا کار کرد. بماند که هربار چند دفعه ای کار به اشهد و این ها کشید اما به هرحال بخیر گذشت و ظاهرن این داستان ادامه دارد و اگر روزگاری دیدید که اینجا دیگر کسی چهار سال یک دفعه چیزی نمی نویسد و خیلی تصادفی از اخبار تلوزیون خبرهای قشنگ شنیدید٬ بدانید که من همه تان را تا آخرین لحظه دوست داشتم. همچنین قصد کرده ام که در اولین فرصت به شهر کتابی نشر چشمه ای جایی خودم را معرفی کنم و تا سوادم بیش از این نم نکشیده چند فقره کتاب بخرم زیرا که از انتخابات به این طرف هیچ چیزی نخوانده ام و این بسیار اتفاق بدیست.
فیلم چه خبر؟؟ شدیدن مترصد دیدن این فیلم آخر تارانتینو هستم و چون هنوز نسخه ی پدر و مادر دارش نیامده دارم شدیدن با خودم مقابله میکنم که نسخه ی پرده ایش را نبینم. خلاصه اگر کسی خبر دار شد لطفن اطلاع رسانی کند. تئاتر هم گویا چند تایی موجود هست که شخصیت نازنین قول داده که بلیت بخرد و ما را یک تئاتری ببرد.
اینهارا گفتم که بگویم خیلی خوب است که آدم بتواند از صبح تا معلوم نیست چند عصر کار کند (آنهم بدون اضافه حقوق) و بعدش حداقل دست کم یکساعت در ترافیک بماند و کمی ساز بزند و کتاب بخواند و فیلم ببیند و قدری به شخصیت نازنین و خانواده برسد با دور و بری هایش کافه ای برود و روزی دو میلیون مطلب در ریدرش را بخواند و ... . کار تمامی ندارد.
پ.ن :آیا این هایپ و رد بول و اینها واقعن کار میکنند؟؟؟
پ.ن ۲: گاهی وقتها که آدم چند وقتی نمی نویسد هوس میکند که یک پست "چه خبر" بگذارد.
پ.ن ۳ : از اینکه جواب کامنت های مطلب قبلی را ندادم بشدت عذرخواهی میکنم. باور کنید که وقت نکردم وگرنه بیشعور نیستم!
اعتراف میکنم که اساس چند ماهی را که در خانه گذراندم آنقدرها هم بد نبود! قدری استراحت کردم ٬ کمی به اوضاع و احوال خانه ای رسیدم که والدین گرام خودشان حوصله ای برای اینکه دستی بر سر و رویش بکشند نداشتند. هی اخبار روز را خواندم و هی حرص خوردم و هی به زمین و زمان لعنت فرستادم که خدایا بالاخره ما کی ازین غم بدر میاییم که این بخش قضیه هنوز از جانب خدا بدون پاسخ مانده است و ظاهرن زیاد میلی هم برای پاسخ دادنش ندارد. مقدار زیادی بچه داری یادگرفتم که آنهم از طبعات دایی شدنم بود و میخواهم بگویم که خودخواهی شیرینیست پدر٬ مادر یا یکی از نسبیاتی از این دسته شدن. کافی است که فقط برایت بخندد تا فراموش کنی هر چه که تمام روز عذابت داده است و این شیرینی در واقع از معدود لذت هایی بود که بوسیله اش روزهای سخت و گرم و غم انگیز این تابستان شوم را گذراندم.
اتفاق خوب و بزرگ دیگر این بود که ما بالاخره گروهمان را تشکیل دادیم و تمرین میکنیم تا بلکه یکی از آرزوهای بزرگمان را تا حدی عملی کنیم. جالب است. آنقدر آرزوهای نسل ما دست نیافتی و دور به نظر میرسد که گاهی فراموش میشوند. مثل آدم در بندی که آرزویش رسیدن زمان هواخوریست و دیگر کم کمک فراموش کرده که پشت آن دیوارهای بلند چه خبر است و چه میگذرد. به هرحال فقط میخواستم یک جایی بنویسم که ما آنقدر آرزو کردیم که روزی یک گروه موسیقی داشته باشیم تا آنکه بالاخره یک اتفاقاتی برایش افتاد و این خبر خوبیست حداقل برای خودمان. اصلن هیچ دورنمایی هم که نداشته باشی ٬ همین که سه چهار نفری بشینی دور هم و ساز بزنی خودش بسیار لذت بخش است. حالا گیرم که نوازنده ی قابلی هم نیستم ٬ خب مهم نیست. مهم کاری بود که میبایست شروع میشد و شده است.
تمام این صغری کبری ها را چیدم که بگویم که ظاهرن دوران بیکاری تمام شده و یکی دو روزی است که در جایی دیگر مشغول شده ام . بدی هم نیست. بعد از دو هزار تا مصاحبه بالاخره گفتند بیا باباجان. البته این بخش را به زبان کره ای گفتند! خلاصه این طوری بود که من دوباره کارمند شدم. کافه هم نزدیم نهایتن همان کافه میرویم. خدا را چه دیدی. حالا شاید یک روزی همین شرکت اسپانسرمان شد و رفتیم در میامی بیچ یک کنسرت اساسی گذاشتیم. به هرحال آرزو که بر جوانان عیب نیست.
پ.ن : راستی بالاخره با بهترین رفیق کائنات نشستیم و یک برنامه ای ریختیم که این فوتوریف بینوا را که مدتها بود خاک گرفته بود ٬ بیشتر به اوضاع و احوالش رسیدگی کنیم و تقریبن هم اینکار را کرده ایم و امید دارم که این روند را حفظ کنیم. به هرحال از تمام دوستانی که به آن طرف هم سر میزنند و برایمان کامنت های بسیار محبت آمیز میگذارند شدیدن سپاسگذاری میکنم. راستش کامنت گذاستن در بلاگر از آن کارهای سختی است که واقعن همت میخواهد. خداوند خیرتان دهد.
از پله های یک جایی مثل یک سرداب ٬ از آنهایی که توی فیلم ترسناک های قدیم٬ یک زن شمع بدست با دنباله ی دامن سفیدی که روی پله کشیده میشد پایین میرفت و ما چشمهایمان را تنگ میکردیم تانترسیم از چیزی که ممکن بود از پشت دیواری جایی بیرون بپرد ٬ پایین میرفتم. بدون شمعی در دست و بدون دامن سفید تار عنکبوت بسته. میدانستم که قدم به یک مقبره میگذارم. قرار بود آن پایین مرده ای را ببینم. دارم میبینمش. گوشه اتاق روی تختی یک نفر خوابیده. با لباس کامل. کت و شلوار قدیمی و موهای روغن زده ی خوابیده و همان سبیل کذایی. اما بخشی از سرش ریخته. یعنی اینکه انگار بر اثر پوسیدگی سالها تباه شده. عینک گردش هم همچنان بر چشمانش است. چیز غریبیست. خیلی سال است که صادق هدایت خواندنم تمام شده است. مال همان دوران جوانی و عشق خواندن کتاب هایی که خواندنشان سخت بود. حالا اینکه بالای سر جنازه هدایت چه میکنم خدا میداند. این سرداب هم به نظر نمی آید که در پاریس و پرلاشز و اینها باشد. تا همینجایش هم کلی ترسیده ام. هدایت بیدار میشود. با همان سر نصفه اش. نگاه عجیبی میکند. بدنم سرد شده. دستور میدهد تا برایش قهوه ببرم. مسیر را برمیگردم و از قهوه جوش دنیای واقعی ام برایش یک فنجان قهوه میریزم و یا سینی ای در دست از پله های سرداب پایین می آیم. با همان سر نصفه اش فنجان قهوه را بر میدارد و قهوه را مینوشد و همان نگاه عجیب و بعد شروع میکند درباره ی کتابی که بیاد ندارمش بحث مبسوطی را شروع میکند. جالب است. بطرز غریبی با من مهربان است. لابد از قهوه ام خوشش آمده.
خیس از عرق و با تنی یخ کرده از خواب میپرم. لعنت خدا بر شیطان رجیم! انگاری این خوابهای عجیب و غریب پایانی ندارند. از دیشب تا همین لحظه آنقدر تعبیرهای عجیب و غریب برای خودم کرده ام که کم کم خودم هم دارم عجیب غریب میشوم.
میگویند تمامی اتفاقاتی که در خواب رخ میدهد ٬ بالاخره یک سرنخی در بیداری دارد. یعنی اینکه بالاخره یک جایی یک وقتی ٬ اتفاقی مربوط با یک تقدم یا تاخر زمانی (ممکن است حتی مربوط به چند فریم از آن خواب باشد) رخ داده یا اینکه قرار است رخ دهد. مثلن اینکه وقتی خواب یک آدم بیربط را میبینی شاید تو هیچوقت بیادش نباشی اما ممکن است که به نوعی تو در در یاد آن فرد باشی و این داستان در خواب تو تبلور پیدا کند. نتیجه : زیاد در کار کسی نروید چون ممکن است طرف خوابتان را ببیند و آبروریزی شود!
هیچوقت پاریس نبوده ام اما همیشه دیدنش ٬ یکی از کارهایی بوده که دلم خواسته روزی انجام دهم. اینکه جنازه هدایت از آنجا یک فراخوان این مدلی بدهد میتواند نشانه ی خوبی باشد. شاید هم معنی خوبی ندهد. یعنی اینکه اگر پاریس رفتی احتمالن میمیری و جناره ات را در پرلاشز بخاک میسپرند تا با هدایت و جیم موریسون محشور شوی. (اینهم اتفاق بدی نیست)
یک اتفاقی در کافه نادری که روزگاری پاتوق هدایت بوده در حال رخ دادن است! یا یک بلایی سر یکی از گارسون های دو هزار ساله ی آنجا آمده (دست کم سه هفته است که نرفته ام) ٬ یا آنکه کافی میکرشان منفجر شده و یا اینکه اماکن ریخته و یک بلایی سر آنجا آورده است. البته یک تعبیر دیگری هم وجود دارد که من بالاخره خیلی ناگهانی یک کافه باز کنم که به طرز غریبی دور از انتظار است.
حالا چرا هدایت. سه چهار روز پیش انقلاب بودم. دست فروشها قدم به قدم و مثل همیشه همان کتابهای افست شده ی هدایت را میفروختند. خب بالاخره آدم نگاه میکند.
و اما چرا هدایت مهربان بود. این یکی از همه ناخوشایند تر است! در باره هدایت و امیالش شایعه زیاد است. امیدوارم در آن دنیا جایش خوب باشد و کم وکسری نداشته باشد. به هر حال من که نمی توانم در قبال این قضیه مسئولیتی را بعهده بپذیرم. خودش یک طوری مشکلش را حل کند.
قبول دارم که اساسن افکار مشوش ٬ با چنین شلوغی هایی بیشتر درگیرند تا باقی آدمها. اما این مدل خوابها گاهی پشت آدم را میلرزانند.
پ.ن : بیست سال پیش در چنین شرایطی جای امنی وجود داشت بنام وسط مامان و بابا! انگاری هرچه زمان میگذرد جاهای امن کوچک و کوچکتر میشوند تا جایی که معنی شان را از دست بدهند و از بین بروند.
چند روزی هست که باز رفته ام سراغ دیدن یکی از این سریالهای دو میلیارد قسمتی تا بلکه فراموش کنم که چقدر سرکار نرفتن اعصاب و روان آدم را بهم میریزد. آنهم در وضعیتی که همین جوری هزار یک بیماری روحی گرفته ایم. شبها که یا خواب پلیس ضد شورش و باتوم و گاز اشک آور میبینم یا خواب دعوا و کتک کاری با مدیرانی که برای مصاحبه پیششان رفته ام و قرار است که زنگ بزنند و انقدر وجود ندارند که رک بگویند آقا نمی خواهیمت یا میخواهیمت و انقدر آدم را سرکار نگذارند. در آخرین کابوسم هم خواب دیدم که مبتلا به ایدز شده ام! فکر کنید. شدیدن منتظرم که بهترین رفیق کائنات زودتر دوره تعبیر و تحلیل خواب فروید را تمام کند شاید بفهمد که چه مرگم شده که انقدر کابوسهای وحشتناک میبینم. به قول مش قاسم دایی جان ناپلئون به قواره ی آسید ابولقاسم واعظ غر دارم اما از آنجایی که به کسی ربطی ندارد که بخواهد پذیرای شنیدن مصیبت نامه باشد همینجا کاتش میکنم. انقدر همه خودشان له و لورده هستند که اصلن آدم رویش نمی شود بشیند با کسی درد و دل کند.
گفتم سریال. به خودش کاری ندارم. سایه در پست جدیدش نوشته که هنوز از گفتن دوستت دارم کسی نمرده! اساسن قصد ندارم از این مطلبهای عشقولانه بنویسم. یک چیزی که آدم در حین دیدن این فیلمهای خارجی مخصوصن هالیوودیهایش میبیند یا به عبارتی میشنود همین داستان دوستت دارم است. آنقدر فرت و فرت و بیخود و بی جهت به هم آی لاو یو میپرانند که آدم نمی فهمد کدامش باخودیست و کدامش بیخودی. این از همان فرقهای گنده ایست که بین فرهنگهای ما وجود دارد. مثلن همسر یارو بهش زنگ میزند و میگوید سر راه دو کیلو میوه بگیر بیار و آقای شوهر میگوید چشم. و همسرش در عوض میگوید او هانی آی لاو یو! حالا ما نهایت چیزی که بشنویم دستت درد نکنه ای خدا خیرت بده ای چیزیست. خب نیست توی ادبیاتمان. اینجا وقتی که میخواهیم یک عشقولانه ی خیلی فجیع از خودمان در کنیم بعد از این که کلی من ومن کردیم به صدای هزار و یک جانور (در راستای اینکه شبیه صدای خودمان نباشد) شاید یک عزیزم منهم (تازه منهم!) دوستت دارمی از خودمان خارج کنیم و تازه بعدش هم فکر میکنیم که چقدر عجیب و نامانوس. واژه هایی که در ادبیات محاوره ای رومانتیک ما جاریست در واقع همان مدل است با یک فرمت دیگر که در نهایت میشود همان قربان صدقه های مسخره ای که استفاده میکنیم. این قضیه کاملن در ترانه ها نیز مشهود است. ببینید چقدر در کلام مثلن انگلیسی عبارت مذکور خوش آهنگ مینشیند اما در موسیقی خالتور ما چقدر خنده دار است*؟
حالا باز ما خوبیم. حداقل گهگداری از این ناپرهیزی ها میکنیم. اگر از مادر ها در اینباره پرسیده شود که آیا آقای پدر تاحالا چنین چیزی بهشان گفته است یا نه ٬گمانم هشتاد نود درصد پاسخها منفی باشد. بهرحال جامعه در حال تغییر است. آدمها میاموزند که چطور احساسشان را آنطوری که هست بهم نشان دهند. چطور روابط جن.سیشان را گسترش دهند.صریح باشند. نگرانی ها و راز هایشان را انقدر پنهان نکنند. آدمها بیشتر کتاب میخوانند. بیشتر میگردند و بیشتر میفهمند که در درون خودشان و شریکشان چه خبر است و خیلی چیزهای دیگر که نمی نویسم چون دوست ندارم که بین کلماتم هی نقطه بگذارم و فاصله بدهم برای اینکه فیلترم نکنند.
* : قابل توجه مریم حیدر زاده عزیز!
امروز همه اش همین صحنه ها از جلوی چشمم رژه میرود.
پ.ن : بالاغیرتن از این مقایسه های فریم بای فریم نکنید.
تمام این صغری کبری های همیشگی را چیدم که بگویم به همین واسطه یک وبلاگ دانلود موسیقی پیدا کرده ام که بسیار موزیک های خوبی میگذارد و از آنجایی که دیدم وضعیت استقبال عمومی از آن حتی از فوتوریف خاک تو سر ما که سال تا سال کسی بهش سر نمیزند هم بدتر است ٬ خودم را موظف دانستم که در اینجا معرفیش کنم. اسمش هست Leave Melody Counting Fear و آدرسش هم از قرار زیر است.
ضمنن از صاحبش هم پول نگرفتم فقط چون امروز پیدایش کردم و دیدم که چه موزیک های خوبی و با چه تنوع ژانری گذاشته٬ گفتم چیزی درباره اش بنویسم. از گروه Aaron جدیدن ترک خوبی گذاشته بود که به گوش دادن توصیه میشود. آن دگماتیسم موزیک بازهای افه فلان را هم ندارد و کلی هم از گروه های وطنی قطعه گذاشته است. هر روز هم ظاهرن بروز میکند. دست راستش زیر سر منو بهترین رفیق کائنات که هر وقت با هم بیرونی کافه ای جایی میرویم یکی از جملات معروفمان اینست که "برادر امشب یک پستی بگذاریم" اما بعد که نخود نخود میشویم ٬ من میروم دنبال وب گردی های خودم و او هم میرود سراغ سریال های هزار قسمتی اش و در نهایت فوتوریف بدبخت هی خاک میخورد و نه بروز میشود و نه به شب و نه به هیچ وقت دیگر. حالا بایستی یک فکری درباره اش بکنیم. البته همه اش را هم به حساب این* بودن ما نگذارید.
* : نوعی سندرم معروف که به سبب پاره ای از اعوجاجات در بخشی از اندام تحتانی صورت میگیرد.
ده یازده سال از روزی که از دبیرستان جاویدان (که اساسن هتل جاویدان برایش مناسب تر بود) دیپلمم را گرفتم میگذرد. دبیرستان ما یک خراب شده ای بود واقع در تقاطع ولی عصر و طالقانی که اصولن نمی خواهم درباره اش زیاد حرف بزنم. فقط آنقدری بگویم که یکی از این اراذل خانه های مشهور منطقه ی شش بود که بچه هایش کل آن منطقه را آباد کرده بودند و خلاصه اینکه خاطرات بسیار خوشایند و بعضن ناخوشایندی از آنجا دارم که مهمترین هایش مربوط به جغرافیای آن منطقه بود که هنوز هم به زعم من یکی از جذاب ترین و زنده ترین و فرهنگی ترین مناطق تهران است. آنجا را بگیر برو پایین تا چهار راه ولی عصر و بعدش به پیچ به سمت انقلاب و ... .
از آنجا که در آمدم گمانم یکی دو سال بعدش گیتار کلاسیک را در کلاسهای آزاد دانشگاه هنر که خود چهار راه ولی عصر بود شروع کردم و میخواهم بگویم چهارشنبه ها که روز کلاسم بود یکی از بهترین روزهای هفته بود. پشت بندش قدم زنان می آمدیم سمت میدان ولی عصر و امکان نداشت که یک سری به مرکز موسیقی بتهوون که قدیمی ترین و پر و پیمان ترین نوار فروشی شهر بود نزنیم. خب در آن زمانی که فقط نوار فروشیهای دیگر فقط کارهای مجاز داشتند ٬ گاهی وقتها کپی های خیلی خوبی هم میتوانستی پیدا کنی. مثلن یادم هست که لورینا مک کنت* را در بتهوون شناختمش و بالطبع تمام آلبومهایش را هم از همانجا خریدم. خلاصه اینکه پاتوقمان بود. آن روزها چمن آرای بزرگ زنده بود و خودش مغازه را مدیریت میکرد و بابک چمن آرا و آرش وطنخواه آرشیو آنجا را اداره میکردند و اینکه در مجموع روزگاران خوبی بود. یادم میاید که هنوز آلبومهای اریک کلپتن و دیوید گیلمور در مارکت دبی ریلیز اساسی نشده بود میتوانستی در بتهوون گیرش بیاوری و حال اساسی ببری. آرشیو کلاسیک هم که جای خودش را داشت. آنقدر سی دی و وی اچ اس های اورجینال و حتی ال پی** های قدیمی درش موجود بود که در ظرفیت ما عشق موزیک های ندید بدید واقعن نبود. آن روزها اصلن اوضاع موزیک خوب بود یا حداقل رو به بهبود بود. کنسرت زیاد برپا میشد و بلیت هایش را هم اول از همه همان بتهوون میفروخت.
چمن آرای بزرگ از دنیا رفت. شاید همین ۴یا ۵ سال پیش بود.شاید هم بیش تر. بابک هم نمی دانم چطور شد که مغازه را فروخت. به یک موسسه مالی از همین درپیت ها. بعدش هم یک مغازه دیگر در میدان محسنی خرید که اصلن حالی نمی داد. نه سر راه آدم بود نه اصلن آن صفای بتهوون چهار راه ولی عصر را داشت. ما هم چپ و راست بابک را فحش میدادیم که آخر این چکاری بود که کرد. اما خب همچنان بتهوون سورس خوبی بود برای تهیه چیزهای نایاب! تا آنکه بستنش. شاید هم خود بابک درش را تخته کرد. دروغ چرا زیاد از بابتش متاسف نشدم چون دیگر ارادت خاصی نسبت به آنجا نداشتم. کم کمک هم نشر چشمه جایش را گرفت و موزیک ها و ویدیو هایی را که میخواستم از آنجا تهیه میکردم. تا همین هفته قبل بود که شنیدم بتهوون جدید در حال بازگشاییست. حقیقتن یک جورایی ذوق مرگ شدم. شاید به خاطر خاطرات خوش گذشته.
امشب رفتیم سر وقتش. یک مغازه بزرگ دو طبقه در خیابان سنایی که آن هم از آنجاهاییست که من دوستش دارم. شاید بخاطر آن سه چهار سالی بود که در آن منطقه کار کردم. فروشگاه هنوز خلوت است. زیاد هم جنسی نچیده و اثری هم از آرش نبود. اما خود بابک با خوشرویی به استقبالمان آمد و قدری خوش وبش کردیم و برایش آرزو کردیم که بتواند بتهوون را همان طوری که روزگاری بود ٬ احیایش کند. ما هم در این راستا حمایتش میکنیم.
آدرس : خیابان سنایی - شماره ۲۳
تلفن : ۸۸۳۸۳۱۶۷
*: خواننده سوپرانوی کانادایی (توضیح بیجایی بود. مشهور تر از این صحبت هاست!)
** : همان صفحه های ۳۳ دور خفن با کیفیت قدیم راست کار آرشیویست های حرفه ای.
۲- امیدوارم خداوند لعنت کند آن دانشگاهی را که مهندسین طراح توپولف از آن فارغ التحصیل شده اند. من نمی فهمم در طول باقیمانده این عمر نکبت بارمان (خودم را میگویم به کسی بر نخورد) باید شاهد سقوط چند تا از این ابوطیاره های لعنتی و مفت مردن مردم بدبخت باشیم. تیم جودوی نوجوانان که خدا میداند میانگین سنی شان چند بوده با یک سری از مردمی که بدانید پولهایشان را جمع کرده بودند که به نزدیک ترین و ارزانترین خارج ممکن بروند و تعطیلاتشان را بگذرانند باید چنین بلایی بر سرشان بیاید. بعد هم اخبار سیما بلافاصله بعد از خبر مذکور شروع میکند به دادن آمار تعداد حوادث هوایی سال قبل که در دنیا اتفاق افتاده است. فشار نمی آید به آدم؟ احمقانه است. میگویند جعبه سیاه هواپیما صدمه دیده. یعنی خاک بر سر آن هواپیمایی که جعبه سیاهش آسیب ببیند. جالب اینست که اگر هم یک وقتی خدای نکرده جعبه سیاه هواپیما سالم بود و کار میکرد مبیاستی که به روسیه ارسال شود تا استادان گرانقدر شخصن قضیه را بررسی کنند که ببیننند چه بر سر هواپیمای لکنتی شان آمده است.
۳- در این بیکاری موفق شده ام که یک فان اساسی برای خودم بتراشم که در واقع زیاد هم فان نیست! در یک اقدام متهورانه داوطلب شدم که خانه مان را نقاشی کنم و اگر نخندید یاید بگویم که از بچگی هم این کار را دوست داشتم و احتمالن اگر با جدیت دنبالش کرده بودم٬ الان بجای یک مهندس بیکار یک نقاش ساختمانی خوب بودم (شاید!). البته پیشنهاد میکنم که اگر روزگاری هوس چنین کاری کردید سعی کنید بخش نقاشی سقف را یک جوری بپیچانید چونکه در حال حاضر از فرط گردن درد در حال موت میباشم. یکی دو نکته هم هست که فراموش نکنید. اولن از این رنگهای مارک...* که به شکل کامپیوتری برایتان درست میکنند بخرید که حرف ندارد. یک نوع ترکیب جدیدیست که لامصب مثل لاستیک روی دیوار می نشیند و اینکه میتوانید از ۱۷۰۰۰ رنگ ٬ رنگ دلخواهتان را انتخاب کنید و دیگر اینکه اگر پدری دارید که برای تمییز کاری کثافت کاری های شما استند بای است ٬ غلطک بهترین وسیله برای نقاشی میباشد(باور کنید).
* : چون هنوز مطمئن نیستم که خروجی کار چطوری از آب در میاید برای سازنده تبلیغات نمی کنم! شاید مزخرف شد.