من هم به نوبه ی خودم از این کارها کرده ام. جوانتر که بودم و درگیر عشقهای هورمونی ٬ شاید بیشتر . همین دیشب هم یک نوع خفیفش را که شاید بیشتر مناسب حال آدم بزرگا بود برگذار کردیم و در همان حال هم توافق کردیم که پنجمین و آخرینش باشد. راستش اصلن خیلی حرکت غربزدگی ایست این کار. نمی خواهم زیاد در مذمتش بنویسم چونکه خیلی ها نوشته اند و ما هم برای تنویر هر چه بیشتر افکار عمومی همین جا اعلام میکنیم که نکنید عزیزای من هر وقت دلتان خواست بقول معروف گفتنی یک گیفتی بهم بدهید اما نگذارید که مجبورتان کنند که پشت درهای مغازه های خیابان میرزای شیرازی به صف بایستید تا یک مشت مزخرف را در یک کاغذ قرمز گنده برایتان بپیچند و بعد هم همان کارهایی را کنید که عرض کردم.
بگذریم. از دولتی سر همین روز دیشب بر آن شدیم که شام را در رستوران موفتار بخوریم که در واقع از طرفدارهای پرو پا قرص فیله استیک هایش هستم. معمولن هم خلوت است البته اگر هوس نکنی که شام آخر هفته ات را آنجا برگذار کنی. دیشب ملت تا توی خیابان ایستاده بودند تا جا خالی شود . خلاصه قیدش را زدیم و بجایش رفتیم رستوران فرید که آنهم همان حوالیست و زیاد هم دست کمی ندارد از موفتار. خلوت تا دلتان بخواهد. اما در واقع آقای گارسون خیلی محترمانه عذرمان را خواست که اگر شامتان را کوفت کردید پاشید برید بیرون! نگذاشت یک کمی بنشینیم بی مروت. هنوز چشمم دنبال باقیمانده ماشعیر هولستن ام است که نصفه بیخیالش شدم. خلاصه این که اگر هوس کردید که رستوران فرید بروید شبها نروید! نهار بروید که کسی عذرتان را نخواهد.
* : بر میگردد به همان کشیش ابله
پروردگارا سپاس تورا که صدای حسودی ما را نسبت به این انگلیسی های کافر شنیدی و دانه های سفید برف را بر ما ارزانی داشتی که بسیار حال میدهد و همین که از پنجره نگاهشان میکنی کلی مسبب کیف است. اصلن کاش انقدر برف میامد که مثل پارسال که آنطور سرویس شدیم ٬ امسال هم سرویس میشدیم. به هر حال در همین جا مراتب پایه بودنم برای چنین هوایی را همین جا یه خدا اعلام میکنم. هر چند که در واقع زمستان تمام شد و اینها هم تتمه مهمات خداوند است و برای اینکه دست اجانب نیفتد دارد اینجا خرجشان میکند.
بچه که بودیم هوا خیلی مهربان تر بود. برف میامد. تعطیل میشدیم. برف بازی میکردیم. آدم برفی میساختیم با هویجی کلیشه ای بجای دماغش که من هیچ وقت نفهمیدم که چرا عقلمان نمی رسید از چیز دیگری استفاده کنیم . البته اصولن برخی از کلیشه ها خوب هستند و لازم نیست که برای یافتن آلترناتیوی خودت را سرویس کنی. خاطراتی داریم از بچگیهایمان ها. این روزها خیلی فکر میکنم به دهه ی فجرهایی که گذراندیم. بزرگترین رویداد زمان کودکی هایمان همان ده روز دهه ی فجر بود که کلی چشم انتظارش بودیم. یه اواخر دی و اوایل بهمن که میرسیدیم جنب و جوش ما هم شروع میشد. عجب حالی میداد این کاغذ های رنگی و کشی. پرچمهای مثلثی کوچک که ریسه میکردیم از این سر کلاس به آن سر کلاس. بعد برنامه های جانبی شروع میشد. گروه سرود و تئاتر و تیمهای چند نفره روزنامه دیواری. این روزنامه دیواری هم از آن چیزهاییست که این روزها نسلش منقرض شده است و چقدر کار کردن رویش هیجان انگیز بود. یک مقوای گنده پهن میکردیم کف نمازخانه و شصت نفری میافتادیم رویش. هر کس یک طرفش را. یکی جک مینوشت. یکی تند تند نقاشی می کشید. در حالت درست ترش هم هر شب یکی میبردش خانه. اصولن دهه ی فجر مناسب ترین زمان برای دو دره مردن کلاسها بود. برای اینکه به بهانه ی مثلن گروه سرود فلان کلاس را بپیچانی و بروی نمازخانه. آنروزها به لاله ی درخون خفته مد ترین سرود بود و در واقع از بقیه سرودهای انقلابی هم بیشتر بدل مینشست. آق بهمن در این خصوص یک مطلب خوبی نوشته است که توصیه میشود بخوانیدش. آخرین روز قبل از ۲۲ بهمن در مدرسه روز جشن بود و چقدر خوش میگذشت . هنوز که هنوز است هرکدام از آن آهنگهای انقلابی را میشنوم کلی خاطره از جلوی چشمانم میگذرد. برنامه های تلوزیون را که تنها نگرانیمان این بود که برق نرود تا بتوانیم چاق و لاغر و خبرنامه و جنگ بهمن و هزار تا چیزی که آنروزها حقیقتن با هیچ چیزی قابل معاوضه نبود ببینیم. وای چقدر خوب بود.
آنروزها اکثر آدمها با انقلاب خوب بودند. جنگ بود. فقر بود٬ بدبختی بود اما آدمها غمگین نبودند. شاید بهترش اینست که آزرده نبودند. آن روزها جایی نمی شنیدی که کسی آرزو کند که آمریکا بیاید به جنگمان. باورت هم نمی شد که روزی کسی چنین جفنگی بگوید.
مهندس خسته از جملاتی که به کهیر زدن وا میدارتش نوشته بود. منهم میخواهم یک جمله اضافه کنم. از شنیدن جمله ی ناشکری نکن دیگر حقیقتن حالم بهم میخورد.
آن روزها امروز را نمی دیدیم.
پ.ن : عمر این برف به کوتاهی نوشتن همین مطلب بود...
در خلال اتفاقاتی که در روز برایمان میفتد ٬ بعضی هاشان آنقدر هر روز اتفاق میفتند دیگر اسمشان را اتفاق نمی شود گذاشت. حالا همین ها هم خوب و بد دارند که دیگر بعضی وقتها کفر آدم را در میاورند. قصد ندارم با گفتن از این جور رخداد ها که در واقع یک جورهایی میشود باگ تلقی شان کرد حس همدردیتان را تحریک کنم چه بسا بار مسخره و احمقانه بودنشان بیشتر است. چند وقتی است که هوس کرده ام عنوان اینجا را از آنچه که میگذرد * به غرهای من تغییر دهم. البته فقط یک هوس است!
۱- داستان رانندگی در تهران اصلن چیز جدیدی نیست. فرهنگ رانندگیمان اینطوری شده و بازهم جای شکرش باقیست که تهران از باقی شهرها بهتر است. شهر های دیگر (آنهایی که من رفته ام) حقیقتن فاجعه است. من درس خوانده ی کرجم. میخواهم بگویم یکی از بدترین اتفاقاتی که ممکن است برای آدم بیفتد اینست که بخواهی در کرج رانندگی کنی. اصفهان که صحبتش را نکن. انگاری که یک پدر کشتگی بین رانندگان اصفهانی با ماشینهای (شاید نمره تهران. نمی دانم) مسافران وجود دارد که رسمن میخواهند ترتیب آدم را بدهند. کاری ندارم. خوب یا بد عادت کرده ایم به این فرم رانندگی و چه بسا خودمان هم گاهی وقتها از این حرکات عجیب میکنیم. وحشتناک ترین معضل من با رانندگان دیگر این روزها داستان خط کشی عابر پیاده است. نمی دانم چرا اینجوری میکنند مردم. من اگر هر روز نباشد یک روز در میان دارد با یکی از این گوساله ها دعوایم میشود! یعنی عملکرد این گروه عظیم از رانندگان در هنگام رسیدن به خط کشی این است که یک معکوس حواله ماشین میکنند و گاز را میبندند به ماتحتش! انگاری که خط استارت مسابقه دیده اند. اصلن میخواهند از روی آدم رد شوند. یعنی یک کاری میکنند که مجبور شوی جلوی ماشین یارو بدوی. مثل احمقها. با این وصف صدای هرکسی حتی موجود آرامی مثل من هم درمیاید و چه بسا دو تا فحش آبکشیده هم حواله یارو کنم اما چه فایده. نکن برادر من اینکارها را نکن آخر.
۲- من نمی فهمم که چرا انقدر سلیقه ی عمومی مردم به قهقرا رفته است. انگار حس زیبایی شناسی مردم هم یک بلای اساسی سرش آمده است.
توی ایستگاه مترو یک صندلی خالی پیدا میکنم. یک جایی هم مینشینم که همچین که قطار وارد ایستگاه شد و دربش باز شد من دقیقن جلوی در باشم تا بتوانم بپرم داخل و قبل از اینکه در جریان هجوم هول دادن های وحشتاک مسافران قرار گیرم یک گوشه ی دنجی را برای خودم دست و پا کنم. اصولن مترو و مترو سواری روش و ترفندهای خاص خودش را دارد که شاید روزی مفصل درباره اش نوشتم.
نشسته ام و سرم بخواندن مجله ای گرم است که به ناگه یکی از این دختر بد تیپ های مو زرد که اصولن زردی مویشان هیچ ربطی به رنگ پوستشان ندارد از جلویم رد میشود. چکمه های سفید گل و گشاد که که دو تا پاچه یک شلوار جین گل و گشاد تر رفته تویشان و یک پالتوی خزی پری رنگ و وارنگ پوشیده است و یک شال پشمالو. یک مشتی پسر جوان بغل دستم ایستاده اند و دارند جفنگ می گویند. بیا و ببین چه آبی از لب و لوچشان راه افتاده است. انگار مثلن اسکارلت جانسون از بغلشان رد شده است!
اصولن یک نکته ای که وجود دارد اینست که پسرهای ایرانی از دخترهای موزرد خوششان میاید. وقتی می گویم موزرد منظورم از این موهای بلوند ابریشمی مدل شامپو تیزری بهمراه پوستی همچون شکوفه های بهاری و چشمانی به آبی دریا نیست ها. منظورم دقیقن موزرد است! اوف. یاد آوریش هم دردناک است. خب برادر من یک کمی خوش سلیقه تر باش. اینا چی اند آخه.
۳- شما آقای محترم. یک لحظه تشریف بیارین . بفرمایید تستر عطر.
اینهم یکی از اون جمله های روی اعصاب است.مخصوصن دور میدان های اصلی یا تمامی ایستگاههای مترو وجود یک عدد از این عطر فروشی ها ردخور ندارد. از همین مغازه های فسقلی که اسانس میفروشند و میخواهند بزور گند و کثافتهایشان را به آدم بمالند.یک هویی میپرند جلویت و خفتت میکنند و اصرار اصرار که آستینت را بزن بالا تا از اینها بمالم بهت! من نمی دانم چطور شد که همچنین پدیده مزخرفی به بازار ایران وارد شد. خیلی بی تعارف ٬ من یک عطر باز تیرم. یعنی ادکلن برایم از نان شب واجب تر است. زور دارد که یکی از اینها مثلن بگوید بیا اسانس شانل الور ببر. اونهم یک ماده زرد رنگ بد بوی چرب و چیلی که بوی همه جور مزخرفی میدهد به غیر از حتی یک ادکلن درپیتی ( مثل همین دبی ای ها که شب خیز تبلیغ میکند) که تنها خاصیتش اینست که سردرد افتضاح بگیری و لباست را لک کند. خداوند نسلشان را از روی زمین بردارد.
۴- می بخشی داداش یک لحظه میتونم وقتتو بگیرم؟
این جمله اپنینگ گدایی های مدل جدید است. جدید که چه عرض کنم. همشان یک کرایه راه میخواهند. به هرکدامشان دست بزنی تنبانش می افتد! از بس که خمار است. دیروز پریروزها یکیشان به بهانه آدرس پرسیدن خفتم را گرفت! منظورم دقیقن خفت گیری نیست البته. انقدر ور زد و ضنجه موره کرد تا یک اسکناس ماچاله گرفت و رفت تا به اولین مواد فروشی که میشناخت خودش را معرفی کند. هیچ مفری هم وجود نداشت. گیر داده بود دیگر. آنقدر هم خسته بودم که حالش را نداشتم باهاش یکی بدو کنم. بهر حال یادتان باشد که اگر همچین کرکتری با جمله ای مشابه خواست سر صحبت را با شما بازکند سریعن طرف را بپیچانید.
پ.ن : قدری طولانی بود اما یک کمی دلم خنک شد.
* آنچه میگذرد را کاملن بدون ثانیه ای فکر برای عنوان وبلاگ انتخاب کردم. به یک جای خالی رسیدم که باید پر میکردم و پر کردم. همین
اگر خدا را میدیدم فقط یک سئوال از او میپرسیدم. ما تا کی باید تقاص بدهیم. برای چه؟
پ.ن : این جور مواقع کار خاصی از دستم بر نمیاید. فقط اینکه لوور دراپه ها را بازکنم. پشت میزم بنشینم و به برگهای زرد درختان چنار که مثل پسربچه های فضول خودشان را به شیشه پنجره چسبانده اند نگاه کنم ٬ زمستون افشین مقدم گوش بدهم و غصه بخورم که چرا حتی آسمان هم بحال ما نمی گرید.
پ.ن ۲ : فکر می کنم که یک مرد هنگامی که شرمنده ی خانواده اش شد ٬ دیگر زیاد با یک مرده فرقی ندارد. انسانها الزامن بواسطه ی بمب و موشک نمی میرند.
پ.ن ۳ : ناگفته نماند که برای دلتنگی هایم قدری انگیزه های عاطفی هم دارم.