تبليغاتX
کیوانوفسکی

مدتها پیش فیلمی جدی با بازی جیم کری و کیت وینسلت دیدم بنام Eternal sunshine of the spotless mind . از آن فیلم هایی بود که بعد که تمامش میکنی تازه باید نصفه شب به بالکن پناه ببری و فرت فرت سیگار دود کنی که عجب روایت غریبی بود و تا زمانی که مغزت در حال سوئیچ آف شدن است همین جور داستان فیلم را انگولک کنی و باهاش سرو کله بزنی و بعدش هم با خودت بگویی که بعضی ها چقدر می فهمند. فیلم را اگر اشتباه نکنم همان طوری که هست ترجمه اش کرده اند "درخشش ابدی یک ذهن پاک" و در واقع داستان مردی است که یک تجربه ی شکست عشقی خیلی وحشتناک دارد و بعد از تمام زجر هایی که کشیده ، دلش می خواهد که مغزش را بقول خودمان فرمت کند بلکه از غم این بلا بدر آید و برای این کار به شرکتی رجوع می کند که اصلن کارشان اینست و متخصصان و تجهیزاتی دارند که بوسیله ی آن ذهن را شستشو می دهند و کاری می کنند که بعد از آنکه بیدار شدی دیگر آن خاطره بد بیادت نیاید.

اصولن این پست ، پستی در خصوص فیلم فوق نیست و اینکه فعلن نه فیلم میبینم و نه حوصله ی مطلب فیلمی نوشتن دارم. اما چند روزی است که شدیدن در این فکر هستم که چقدر خوب بود که آنچه حاصل نبوغ و تخیلات استثنایی بعضی از نویسندگان بود ، قابل دسترس بود و میتوانستی هر وقت که لازمت شد ازشان استفاده کنی. این طرز فکر در واقع همان پدیده ی جو گیر شدن است که در دوران طفولیت در قبال فیلمهای علمی تخیلی و حتی گاهی پس از دیدن اکشن هایی از قبیل ترمیناتور و امثالهم بهمان دست میداد. آن موقع ها دلمان میخواست که ما هم مثل آدم جیوه ای ترمیناتور هر شکلی که بخواهیم بشویم و هر چه میخواهیم بکنیم یا آنکه آرنولد فیلم بشویم و ... . حالا هم شرایط همان است. منتهی کیفیت جوگیر شدنمان قدری تغییر کرده است. الان تنها چیزی که دلم میخواهد یکی از این دستگاههاست یا حتی مرکزی که چنین سرویسی ارائه دهد.

خودم را میبینم که روی یک تخت خوابیده ام. یک مشتی از این سیمها که باهاشان نوار مغز و از این جور چیزها میگیرند به پیشانی ام وصل است. آهان یک پرستار هم دارم. شاید هم یک متخصص است. آن سر سیمها به یک دستگاه عجیب غریبی وصل است که رویش یک مشتی آمپر و درجه و دیاگرام و کوفت و زهرمار دارد. خوابم میبرد. خودم را میبینم در زمانهای قبل تر. همان زمان هایی که مثلن یک افتضاحی به بار آورده ام. این را هم میدانم که آن داستان تمام شده و حالا دیگر خطزی کسی را تهدید نمی کند. اما هنوز دارم درد می کشم. دو مرتبه به اتاق بر میگردم و آن آدم را میبینم که دستگاه را بکار می اندازد. دستگاه سر و صدا میکند. میلرزد. منهم میلرزم. انگار که دچار یک تالم شدیدی روحی شده ام. انگاری که در خواب دارم دومرتبه همه چیز را تجربه میکنم. دلم می خواهد فریاد بزنم اما انگاری دندانهایم کلید شده است . دلم برای خودم میسوزد. پیک های وحشتناکی که دستگاه نشان میدهد دارد صاف تر میشود. منهم دیگر نمی لرزم. آن یارو هم که بالای سرم ایستاده انگاری که از عملکرد خودش و آن ماشین پر سر و صدایش راضی است. دستگاه را خاموش میکند و با خاموش شدن دستگاه دیگر چیزی نمی بینم. بیدار می شوم. هیچ کس نیست. موبایل لعنتی دارد توی سر خودش میزند که بیدار شو. باید بروی سر کار. نکند هوس کردی که این ماه هم کسری کار بخوری؟ خرت و خرت مسواک میزنم. یک نگاهی به قیافه ام توی آینه می اندازم. قدری چشمانم گود رفته. نمی دانم شاید چند وقتی است که کمتر میخوابم. خوب خدا را شکر تا عید چیزی نمانده . بزودی میشود ساعتها خوابید. دوش میگیرم. اصلاح میکنم. مثل هر روز 4 ساعت کمد لباسهایم را برای انتخاب لباس زیر رو میکنم. با خیال راحت و بدون نگرانی از دیر شدن صبحانه ام را میخورم. آشپز خانه پر از بوی نان بربری داغ است. از خانه بیرون می آیم. آسمان آفتابیست. حسابی بوی عید می آید.

                                                                      ***

امروز اولین روز از آخرین سال سومین دهه ی زندگی ام است. بقول دوست عزیزی گاهی وقتها آدمها 29 ساله میشوند. این هم از آن حرفاست. جالب اینست که آدمهایی که موهایشان روشن است نسبت به مو مشکی ها یک شانسی دارند که دیر تر پیدا شدن موهای سفید را در سرشان حس می کنند. من هم هنوز نمی بینم اما مطمئنم که یک عالمه دارم. البته یک نکته ای وجود دارد که من یک عالمه مو ندارم و حتی فکر میکنم موهای سفید را هیچ موقع نمی بینم چون دیگر مویی وجود نخواهد داشت که سفید شود.

نوشته شده توسط کیوان در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 |

مدت مدیدی بود که قصد داشتم به همراه بهترین رفیق کائنات یک وبلاگ اشتراکی درست کنیم و در آن فقط موزیک خوب بگذاریم . اما از آنجایی که این رفیق شفیق که علاوه بر آنکه ریچارد رایت بند آرزوهای من است ٬ عکاسی هم میکند و شعورش در این رابطه ( وخیلی رابطه های دیگر!) خیلی بیشتر از من است ٬گفتیم که خب چه عیبی دارد که در واقع یک فوتو بلاگی درست کنیم که روح موزیک خوب هم درش جاری باشد. خلاصه اینکه اگر یک کمکی حتی ته دلتان موزیک راک دوست دارید ٬ هر از گاهی سری به این مملکت ما بزنید که بسیار خوب است و اینکه تمامی عالمان عرصه هنر موسیقی و عکاسی آن را مؤکدن سفارش کرده اند و اینکه در خوش سلیقگی ما ابدن شک نکنید که هرکه شک کند آتش جهنم را برایش از خداوند قهار خواستارم.

زیاد نمی خواهم ازش بگویم غیر از اینکه بیشتر موزیک راک می گذاریم و بلوز و جز و حتی ساند ترکهای خوب و حالا که فکرش را می کنم اینکه هر موزیکی را که حال کردیم میگذاریم . خدا را چه دیدید یک وقتی دیدید  از این یارو که خیلی آهنگهایش را در میهمانی ها میگذارند و هی می گوید "خودتو بمن بچسبون" هم آهنگ گذاشتیم!

ضمنن قرار شده است که متن آهنگها و برای آن دسته از دوستانی که دستی به ساز دارند٬ tablature آنهایی را که پیدا کردیم را هم بگذاریم. باور کنید که ما حرف نداریم!

کوتاه سخن اینکه برای ملاحظه آنچه که عرض کردم به آدرس زیر مراجعه فرمایید.

 

َWWW.FOTORIFF.BLOGSPOT.COM 

 

پستهای اول است (در واقع پست اول است) و اینکه تا وبلاگ مسیر درستش را پیدا کند و جا بیفتد زمان لازم است که واضح است این امر با همکاری شما تسریع و تسهیل خواهد شد. (ادبیات را حال کردید؟) 

 

 پ.ن : بالاغیرتن گیر ندهید که چرا photo را این ریختی نوشته اید.

پ.ن ۲ : داشتم فکر می کردم که چقدر کلمات ما تنوین دارد و چقدر وقتی از نون بجای تنوین استفاده میکنیم ٬ قیافه ی بعضی هاشان خنده دار میشود.

 

 

نوشته شده توسط کیوان در شنبه هفدهم اسفند 1387 |
دوستی زرتشتی دارم که شش هفت سالی هست که از ایران رفته و غیر از یکی دوباری که ایران آمد ٬ کلن اینترنتی از حال هم خبر داریم و گاهی ایمیلی برای هم فوروارد میکنیم. چند روز پیش یک ایمیل برایم فرستاده بود و توصیه اکید کرده بود که برای همه هم بفرست ما باید چشم جهانیان را روشن کنیم که در ایران چه میگذرد.  ایمیل را که دیدم رسمن برق از سرم پرید. شاید تا حالا تبلیغات غرب بر علیه ایران را اینطوری ندیده بودم.

قضیه از این قرار است که (همانگونه که در عکسهای زیر میبینید) در ابتدای نامه این جمله نوشته شده بود که  یک پسربچه ی هشت سال در ایران به جرم دزدیدن نان از یک فروشگاه دستگیر شده است و برای این کار محکوم شده است که یک ماشین از روی دستهای خطاکارش در ملاءعام رد شود. خودتان عکسها را ببینید.

همان موقع دوستم را روی خط دیدم و هر چه که به دهنم رسید بارش کردم که آخر مردک تو که خودت ایران بودی نفهمیدی که این از همین معرکه گیری های احمقانه ایست که هنوز هم گوشه و کنار این شهر راه می اندازند؟ 

یک نگاهی به توضیحات دو تا عکس اولی که به زبان عبری نوشته شده است بیندازید. فکر میکنم خیلی چیزها را مشخص میکند. به هر حال آنها هم مسلمن ننشسته اند پایشان را بیندازند روی پایشان و نگاه کنند که ما چه میکنیم.  فکرش را بکنید که خدا میداند که این عکسها را چند نفر دیده اند و چه فکر کرده اند. آخر کجای دنیا همچی کاری با یک بچه میکنند. اینها دیگر چه بیشعورهایی هستند!

حالا خودمانیم آخر اینهم کار شد؟ بابا جان این چه طرز معرکه گرفتن است آخر. چرا کاری میکنیم که چنین پیامد هایی داشته باشد. به جای این مدل معرکه گیریها خیلی بهتر است که هنرهای خیابانی مان را رشد دهیم. این نوازنده های خیابانی را دیده اید که چقدر خوبند. من خودم شدیدن پایه ام که یک روز جلوی در یکی از همین ایستگاههای مترو در جعبه ی گیتارم را باز کنم و بایستم بزنم و بخوانم و اینکه تازه پولهم نمی خواهم! درست است که در واقع سطح پایین ترین نوع یک فعالیت هنریست و اینکه Busker (نوازنده خیابانی) را در برابر Beggar (گدا) آورده اند اما بهتر از کاری مشابه این یا چمیدانم زنجیر پاره کردن است! 

از داستانم منحرف شدم. این عکسها را که دیدم واقعن تاسف خوردم به حالمان. تاسف به حال این نقطه های تاریک که چطور آگراندیسمان میشوند و مثل پتک توی سرمان زده می شوند. تا حالا پای حرف این خارجی هایی که هیچ ایده ای از ایران ما ندارند نشسته اید؟ چیزهایی میگویند که مو بر تن آدم راست میشود. دلت در آن لحظه میخواهد زندگیت را بدهی اما یارو را توجیه کنی که بابا این جوری که تو فکر میکنی نیست.

یعنی چه باید کرد؟

نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 |
آزاده در وبلاگش چند تا سوال گذاشته بود و از من هم خواسته تا به آنها جواب بدهم. حقیقتش من اصلن قلم سیاسی نوشتن ندارم و اینکه حتی تحلیلگر خوبی هم نیستم. اما سعی میکنم آنچه را که احساس میکنم رخ می دهد در پاسخ بنویسیم.

۱-در طول 4 سال آینده، در خوشبینانه ترین حالت، چقدر می توان مردم را از خط فقر بالاتر کشید؟ چه انتظاری واقع بینانه است؟ (با توجه به شرایط اقتصادی که در 4 سال پیش کشور داشت  وشرایط بسیار بحرانی که هم اکنون در آن هست؟)  آیا رفاه اجتماعی می تواند به همان سطح دولت هشتم برسد؟

بهر حال اصلن روزگار خوبی نیست. وضع اقتصاد دنیا کلن بهم ریخته است و جاهای دیگر هم آنچنان بهشان خوش نمی گذرد. اما خب ما ضعیفیم. همیشه می گویم. یک ضربه را به دو نفر شاید یک جور بزنی و هر کدامشان یک جور عکس العمل نشان بدهند.یکی ولوی زمین شود یکی هم خودش را بخاراند. به هر حال سیاست گزاریهای دولت هم در وضعیت فعلی نقش بزرگی را ایفا کرد. وامهای وحشتناک که بانکها دادند و باعث شدند آن بلا سر قیمت ملک بیاید یا آنهمه پولی که در شهرستانها تزریق شد و تورم را به چنین جایی رسانید. پولهایی که میشد صرف تقویت صنعت این مملکت شود و نشد. تولید کننده ها همه واسطه شدند و ... . نمی دانم. بهر حال امیدوارم دولت بعدی با انتخاب مهره های برجسته ی اقتصادی در این خصوص تدبیری اندیشه کند.

۲-احتمال نیل به هدفی مثل مردمسالاری دینی، یا مسئله حقوق زنان، نیازمند اصلاحات بعضا جزئی در قانون اساسی است، چقدر از توجه و خواست خاتمی در این راستا قرار می گیرد؟ اصلا وارد چنین مبحثی (اصلاح قانون اساسی) می شود؟

والله حقیقتش من که چشمم زیاد آب نمی خورد. این پروژه زمان بری است که نیاز دارد قبلش بستر مناسب برای این کار محیا شود. یعنی منظورم اینست که دولت جدید در شروع کارش آنقدر با مشکلات اقتصادی و همچنین روابط خارجی اش روبرو هست که نتواند به این زودیها دست به چنین اقدامی بزند. نمی دانم باید دید.

۳- اعلام کابینه و مشاوران خود، نحوه استفاده از مهره ها قبل از انتخابات چقدر می تواند در میزان رای آوردن او تاثیر بگذارد؟ شما اسم چه کسی را دوست دارید به عنوان معاون اول خاتمی ببینید؟

خب الان شرایط یک کمی بخصوص است. همین الان هم زیاد وضعیت حواریون خاتمی مشخص نیست. هنوز هم معلوم نیست که میرحسین در دولت خاتمی کنارش خواهد بود یا نه. میگویند که به عنوان کسی که قصد دارد به اقتصاد کشور بپردازد در کنار خاتمی با شعار جامعه ی مدنی اش مکمل خوبی خواهد بود. اما خب الان انقدر بحث در مورد شخص خاتمی هست که کابینه ی آتی اش تا حد زیادی فعلن در حاشیه قرار گرفته اند. هنوز هم مردم بیبشتر دارند در مورد ضرورت رای دادن یا ندادن حرف میزنند و اینکه آیا باید به خاتمی رای بدهیم یا نه. و اینکه  اصلن با توجه به کارنامه دو دوره اش آیا قابل اعتماد است یا نه. من که شخصن فقط میخواهم اعتماد کنم. شاید برای آخرین بار.

 

نوشته شده توسط کیوان در یکشنبه چهارم اسفند 1387 |