خلاصه اینهارا گفتم که بگویم این پست ، صدمین مطلبی بود که من در این خراب شده مینویسم. زمان زیادی نیست. شاید یکسال هم نشده که من اینجا را باز کردم تا شاید هر وقت هوس نوشتن کردم ، یک جایی را داشته باشم. آدم وقتی شروع میکند در یک جایی مینویسد ، انگاری بزرگ شدن خودش را بهتر میبیند. وقتی بر میگردی مطالب اولت را میخوانی احساس میکنی که یک کمی قد کشیده ای. شاید هم دولا شده ای نمیدانم! یک اتفاق خوبی که در این راستا افتاد این بود که بواسطه اینجا دوستانی هم پیدا کردم که حتی رابطه مجازیم باهاشان را حقیقی کردم و چندتاییشان را هم در صددم که بزودی در فضایی واقعی تر ملاقاتشان کنم**. چون بر این باورم که کسانی که انقدر از همه لحاظ خوبند (از لحاظ معلومات ، فرهنگ و هنر و هر پارامتری که فکر کنی) ، حیفست که فقط باهاشان رابطه مجازی داشته باشی و از دوستیشان لذت نبری.
در این راستا از سمیه با معرفت و بریف اینکانتر عزیز ( که امروز عصر باهاش قرار دارم) و محمد آجر پاره و مهندس خسته و رضا آراز و افتر دارکنس و آزادو و خانواده ی محترم رجبی و ... که بمن سر میزدند تشکر میکنم و اینکه چون فکر میکنم جمله ی بعدی باید چیز لوسی باشد نمی نویسمش.
بعله بابا جان. این طوریاست.
*: رجوع شود به این پست
** : از صدقه سر فیس بوک از این حرکات خیلی میشود کرد. کلن چیز مفیدیست.
امروز دقیقن یک ماه است که زندگی بازی جدیدی را برایم شروع کرده است. یک سلسله اتفاقاتی در این ماه برایم افتاده که احساس میکنم انگاری هر کدامشان میخواهند یک چیزی بگویند. خودم نشسته ام وسط و علامتهای سئوال را چیده ام دورم که مثلن چرا اینطوری شد. پیام فلان اتفاق چه بوده و من باید چه کنم. راستش قدری ترسیده ام. اما فکر میکنم به این پیام ها باید عکس العمل نشان بدهم. یعنی اینکه باید کاری کنم. به هرحال حداقل اینست که دارم میشنومشان.
خوب است. دنبال کار میگردم چون احتمالن کار فعلی ام فاتحه اش خوانده است هرچند به وضعیت کلی مملکت امیدی نیست و احتمالن با این نرخ ورشکست شدن شرکتها کار پیدا کردن سخت تر هم خواهد شد.
ایتالیایی خواندن را هم دیروز تعطیل کردم و از آنجایی که چند ماهیست که به موزیک نمی رسم میخواهم سر خودم را قدری خلوت کنم که بتوانم ساز بزنم در مترو بجای درس خواندن کتاب بخوانم ، چند تایی سفر بروم و اینکه خدا را چه دیدید با این وضعیت فعلی شاید کارمان به مسافر کشی هم برسد!
باید جذابیت ایجاد کرد کلن.
دقیقن بخاطر نمی آورم که چند سالی است که وبلاگ میخوانم.شاید کلن ۶-۵ سالی میشود. اما این را خوب یادم هست که خواندن را با وبلاگ چه کسانی شروع کردم . آق بهمن که خداوند حفظش کند٬ غلاف تمام فلزی و پینک فلویدیش که شیده می نویسدش. دیشب خواندم که مادرش را از دست داده. خودش آن طرف دنیاست و .. . چمیدانم. بلد نیستم مرثیه بنویسم. فقط میدانم که وقتی این مطلب را خواندم اشک بچشمانم آمد و گریستم برای غم و غصه اش.
میدانم که اینجا را تا بحال نخوانده و شاید هم هیچ وقت نخواند اما به هر حال برایش از خداوند صبر و شکیبایی میخواهم و امیدوارم که بتواند این غم سنگین را تحمل کند.
روحش شاد.
روزهای خوبی نبود این روزهای آخر سال. کلن می گویم. درگیری های رنگ و وارنگ فکری وخستگی یک سال کار کردن که احساس میکنی آخرش چیزی برایت نگذاشته و فقط دلخوشیت به این است که سال بعد اوضاع قدری بهتر شود. سعی کردم دو سه روز آخر سال را دیگر به چیزی فکر نکنم و بقولی سعی کنم کمی مانند انسانهای عادی زندگی ام را بکنم. دیروز یک نهاری بیرون رفتیم (دیروز منظورم ۲۹ام است) و پشت بندش طبق رسم آخر سال یک تجریشی رفتیم که بوی عید درش بیشتر است. حداقل جنب و جوش آدمها را میبینی و میوه و سبزیجات و گل و بلبل خوش رنگ و آب بازار تجریش که حداقل موجب قدری حظ بصری میشود. دیگر اینکه یک سری هم به امام زاده صالح زدیم و اینکه حالش خوب بود کما فی السابق و اینکه قدری دست به دامان خدا شدم که خدایا قدری با من خوب باش و مرا دوست داشته باش و بعضی وقتها هم من را یک نگاهی بکن که کلن خوب است و از این حرفها.
روز آخری نمی دانم چرا این طوری پلکم ورم کرده. امیدوارم که حداقل بابا قوری نشوم شب عیدی.
باراک جان را دیدید؟ بعد که حرفهایش تمام شد بازهم برای شصتمین بار گفتم آخر چرا خاتمی رفت. این یارو جوان خوبیست. اگر خاتمی مانده بود شاید می توانست یک حرکات خوبی بکند. ضمنن بازهم سپاس بجای می آورم کانال بی بی سی را که دم سال تحویلی قدری این تلوزیون نکبت زده را مزین کرد. البته کلاه قرمزیش حال میدهد!
بهر حال این سال عجیب ( میخواستم بگویم کوفتی دیدم که خوبیت ندارد) هم تمام شد. عیدتان مبارک. به امید ۸۸ خوش برای همه.
پ.ن : از آنجایی که در این جا نمی شود لا قرآنی و عیدی و از این جور چیزها داد ٬ میتوانم دعوتتان کنم که قدری موزیک دامبولی گوش کنید. (صادقانه عرض میکنم که یک نموره هم جنبه ی تبلیغات داشت!)