تبليغاتX
کیوانوفسکی

ده یازده سال از روزی که از دبیرستان جاویدان (که اساسن هتل جاویدان برایش مناسب تر بود) دیپلمم را گرفتم میگذرد. دبیرستان ما یک خراب شده ای بود واقع در تقاطع ولی عصر و طالقانی که اصولن نمی خواهم درباره اش زیاد حرف بزنم. فقط آنقدری بگویم که یکی از این اراذل خانه های مشهور منطقه ی شش بود که بچه هایش کل آن منطقه را آباد کرده بودند و خلاصه اینکه خاطرات بسیار خوشایند و بعضن ناخوشایندی از آنجا دارم که مهمترین هایش مربوط به جغرافیای آن منطقه بود که هنوز هم به زعم من یکی از جذاب ترین و زنده ترین و فرهنگی ترین مناطق تهران است. آنجا را بگیر برو پایین تا چهار راه ولی عصر و بعدش به پیچ به سمت انقلاب و ... .

از آنجا که در آمدم گمانم یکی دو سال بعدش گیتار کلاسیک را در کلاسهای آزاد دانشگاه هنر که خود چهار راه ولی عصر بود شروع کردم و میخواهم بگویم چهارشنبه ها که روز کلاسم بود یکی از بهترین روزهای هفته بود. پشت بندش قدم زنان می آمدیم سمت میدان ولی عصر و امکان نداشت که یک سری به مرکز موسیقی بتهوون که قدیمی ترین و پر و پیمان ترین نوار فروشی شهر بود نزنیم. خب در آن زمانی که فقط نوار فروشیهای دیگر فقط کارهای مجاز داشتند ٬ گاهی وقتها  کپی های خیلی خوبی هم میتوانستی پیدا کنی. مثلن یادم هست که  لورینا مک کنت* را در بتهوون شناختمش و بالطبع تمام آلبومهایش را هم از همانجا خریدم. خلاصه اینکه پاتوقمان بود. آن روزها چمن آرای بزرگ زنده بود و خودش مغازه را مدیریت میکرد و بابک چمن آرا و آرش وطنخواه آرشیو آنجا را اداره میکردند و اینکه در مجموع روزگاران خوبی بود. یادم میاید که هنوز آلبومهای اریک کلپتن و دیوید گیلمور در مارکت دبی ریلیز اساسی نشده بود میتوانستی در بتهوون گیرش بیاوری و حال اساسی ببری. آرشیو کلاسیک هم که جای خودش را داشت. آنقدر سی دی و وی اچ اس های اورجینال و حتی ال پی** های قدیمی درش موجود بود که در ظرفیت ما عشق موزیک های ندید بدید واقعن نبود. آن روزها اصلن اوضاع موزیک خوب بود یا حداقل رو به بهبود بود. کنسرت زیاد برپا میشد و بلیت هایش را هم اول از همه همان بتهوون میفروخت.

چمن  آرای بزرگ از دنیا رفت. شاید همین ۴یا ۵ سال پیش بود.شاید هم بیش تر. بابک هم نمی دانم چطور شد که مغازه را فروخت. به یک موسسه مالی از همین درپیت ها. بعدش هم یک مغازه دیگر در میدان محسنی خرید که اصلن حالی نمی داد. نه سر راه آدم بود نه اصلن آن صفای بتهوون چهار راه ولی عصر را داشت. ما هم چپ و راست بابک را فحش میدادیم که آخر این چکاری بود که کرد. اما خب همچنان بتهوون سورس خوبی بود برای تهیه چیزهای نایاب! تا آنکه بستنش. شاید هم خود بابک درش را تخته کرد. دروغ چرا زیاد از بابتش متاسف نشدم چون دیگر ارادت خاصی نسبت به آنجا نداشتم. کم کمک هم نشر چشمه جایش را گرفت و موزیک ها و ویدیو هایی را که میخواستم از آنجا تهیه میکردم. تا همین هفته قبل بود که شنیدم بتهوون جدید در حال بازگشاییست. حقیقتن یک جورایی ذوق مرگ شدم. شاید به خاطر خاطرات خوش گذشته.

                               

   

امشب رفتیم سر وقتش. یک مغازه بزرگ دو طبقه در خیابان سنایی که آن هم از آنجاهاییست که من دوستش دارم. شاید بخاطر آن سه چهار سالی بود که در آن منطقه کار کردم. فروشگاه هنوز خلوت است. زیاد هم جنسی نچیده و اثری هم از آرش نبود. اما خود بابک با خوشرویی به استقبالمان آمد و قدری خوش وبش کردیم و برایش آرزو کردیم که بتواند بتهوون را همان طوری که روزگاری بود ٬ احیایش کند. ما هم در این راستا حمایتش میکنیم.

آدرس : خیابان سنایی - شماره ۲۳

تلفن : ۸۸۳۸۳۱۶۷

*: خواننده سوپرانوی کانادایی (توضیح بیجایی بود. مشهور تر از این صحبت هاست!)

** : همان صفحه های ۳۳ دور خفن با کیفیت قدیم راست کار آرشیویست های حرفه ای.

 

نوشته شده توسط کیوان در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |
۱- اصولن نمی خواهم از این جهت در مورد نماز جمعه ی فردا بنویسم که همه نوشته اند و ممکن است که من خدای ناکرده لال از دنیا بروم. به هرحال  اتفاق مهمی است نه از آن جهت که تکلیف مشخص میشود که ه.اشمی با جریان ما است یا نه (که البته مهم است و به هرحال بعد از انتخابات این اولین سخنرانی از تریبونی است که صدا و سیما مجبور است زنده پخشش کند و اگر بگوید آنچه باید بگوید٬ اتفاقی مهم خواهد بود) مهم ترین اتفاق حضور گسترده مردم در این مراسم خواهد بود که دیگر کسی نمی تواند کاریش بکند. بگذریم. حقیقتش چند روزی است که شدیدن از اخبار فراری ام. فراری نه به آن معنی که از پی گیری اتفاقاتی که این روزها ٬ روزی هزارتایش میفتد فرار کنم ها. همه را میخوانم از بیانیه های رنگارنگ رجال سیاسی و علمای عظام و هنرمندان و نویسندگان گرفته تا نامه های سرگشاده خانواده های زندانیان سیاسی به قوه قضاییه و علما و عزیزان در بندشان . اما واقعن کلافه ام. یعنی طاقتم یک جورایی دیگر طاق شده. دلم میخواهد پناه ببرم به یک جنگلی جایی یک فلاسک قهوه و یک پاکت سیگار هم با خودم ببرم و لای درخت ها یک مدتی گم و گور شوم حالا ولو شده برای یکی دو روز!

۲- امیدوارم خداوند لعنت کند آن دانشگاهی را که مهندسین طراح توپولف از آن فارغ التحصیل شده اند. من نمی فهمم در طول باقیمانده این عمر نکبت بارمان (خودم را میگویم به کسی بر نخورد) باید شاهد سقوط چند تا از این ابوطیاره های لعنتی و مفت مردن مردم بدبخت باشیم. تیم جودوی نوجوانان که خدا میداند میانگین سنی شان چند بوده با یک سری از مردمی که بدانید پولهایشان را جمع کرده بودند که به نزدیک ترین و ارزانترین خارج ممکن بروند و تعطیلاتشان را بگذرانند باید چنین بلایی بر سرشان بیاید. بعد هم اخبار سیما بلافاصله بعد از خبر مذکور شروع میکند به دادن آمار تعداد حوادث هوایی سال قبل که در دنیا اتفاق افتاده است. فشار نمی آید به آدم؟ احمقانه است. میگویند جعبه سیاه هواپیما صدمه دیده. یعنی خاک بر سر آن هواپیمایی که جعبه سیاهش آسیب ببیند. جالب اینست که اگر هم یک وقتی خدای نکرده جعبه سیاه هواپیما سالم بود و کار میکرد مبیاستی که به روسیه ارسال شود تا استادان گرانقدر شخصن قضیه را بررسی کنند که ببیننند چه بر سر هواپیمای لکنتی شان آمده است.

۳- در این بیکاری موفق شده ام که یک فان اساسی برای خودم بتراشم که در واقع زیاد هم فان نیست! در یک اقدام متهورانه داوطلب شدم که خانه مان را نقاشی کنم و اگر نخندید یاید بگویم که از بچگی هم این کار را دوست داشتم و احتمالن اگر با جدیت دنبالش کرده بودم٬ الان بجای یک مهندس بیکار یک نقاش ساختمانی خوب بودم (شاید!). البته پیشنهاد میکنم که اگر روزگاری هوس چنین کاری کردید سعی کنید بخش نقاشی سقف را یک جوری بپیچانید چونکه در حال حاضر از فرط گردن درد در حال موت میباشم.  یکی دو نکته هم هست که فراموش نکنید. اولن از این رنگهای مارک...* که به شکل کامپیوتری برایتان درست میکنند بخرید که حرف ندارد. یک نوع ترکیب جدیدیست که لامصب مثل لاستیک روی دیوار می نشیند و اینکه میتوانید از ۱۷۰۰۰ رنگ ٬ رنگ دلخواهتان را انتخاب کنید و دیگر اینکه اگر پدری دارید که برای تمییز کاری کثافت کاری های شما استند بای است ٬ غلطک بهترین وسیله برای نقاشی میباشد(باور کنید).

* : چون هنوز مطمئن نیستم که خروجی کار چطوری از آب در میاید برای سازنده تبلیغات نمی کنم! شاید مزخرف شد.

نوشته شده توسط کیوان در جمعه بیست و ششم تیر 1388 |
 

فارغ از همه ی مسائلی که در این دو سه هفته اتفاق افتاد و همچنین بازتاب رسانه های خارجی ٬حمایت طیف های مختلف هنرمندان نیز جالب توجه بود. دیدن پیغام سبز جوان بائز در وب سایتش و همچنین ترانه اش اتفاق بسیار خوبی بود و همچنین حالا کار مشترک اندی و بن جُوی. این حس خوبی است که میبینی به همان اندازه که رسانه های کشورت از تو بدشان می آید و سعی میکنند به هر وسیله ای نیششان را بهت بزنند رسانه های خارجی و هنرمندان سعی میکنند در عوض یک طوری حمایتت کنند. قبلن هم گفته ام ٬ این چیز ها را که میبینم کمی از آن حس نا امیدی و سرخوردگی آدم کم میشود که بابا این داستان دستاوردهایی هم برای خودش داشت. کاری ندارم.

 

                 

بن جوی از آنهایی نیست که ارادت خاصی نسبت بهش داشته باشم. اصولن از همان زمان تین ایجری هم رابطه ام با این راک استارهای دختر پسند زیاد تعریفی نداشت. (وارم هارتی جان نشنودکه اصلن آهنگ را هم او برایم ایمیل کرده است!) نهایتن گهگداری برایان آدامز گوش میدادم. میخواهم بگم که مطمئنم طفلک اندی خیلی دلش میخواست روزی یک آهنگ از برایان آدامز را جایی کاور کند یا حداقل بواسطه فرمت صدایش  یک چیزی تو اون مایه ها بخواند. بهرحال با این کارش خیلی حال کردم. آهنگ ساده ایست * و قطعن با کمترین هزینه چه برای ساخت و ضبط آهنگ و چه برای ویدیو جمعش کرده اند. اما همین که این قضیه نشان میدهد که وقتی یک آدمی آن طوری که بلد است از چنین حرکتی حمایت میکند اساسن ارزشمند است. خب این اتفاق برای خیلی ها هم خوب بود. یکیش مثلن پاکسیما که بزرگترین لیریکی که در زندگی اش نوشته بود چه خوشگل شدی امشب ( با الهام ازترانه you are wonderful tonight ساخته اریک کلپتن!) برای اندی بود حالا یک شعری میگوید که بن جوی با کلی تلاش و احتمالن با سوفلوری اندی میخواندش. به هرحال دستشان درد نکند. بنده شخصن همینجا مراتب تشکر و قدردانی ام را نسبت به اندی و پاکسیما و بن جوی و جوان بائز و هر مسلمان و نامسلمان دیگری که در این ماجرا اعلام همبستگی کرده اند اعلام میدارم و همینجا از دیوید گیلمور دعوت میکنم که اگر اینجا را میخواند به ایران بیاید یا اینکه اگر اینجا نمی آید برای من یک دعوتنامه بفرستد تا ما هم با هم یک کار مشترک برای عموم جوانان عرضه کنیم!( البته گزینه دوم بهتر است زیرا احتمالن موفق به اخذ مجوز از وزارت ارشاد نخواهیم شدو چونکه متعاقبن مجبور خواهیم شد که آنرا بشکل زیرزمینی ارائه کنیم احتمالن مارا به جرم شیطان پرستی دستگیر میکنند و حالا من هیچی برای دیوید جان در این سن و سال خوب نیست)  

جفنگ زیاد گفتم. ویدیوی اندی و بن جوی به اسم  stand by me یا به عبارتی با من باش را اینجا گذاشتم تا اگر هنوز ندیده اید ببینیدش.

* : اگر دستی به ساز داشتید و هوس کردید آهنگ فوق را بنوازید یک سیکل پنج تایی ساده دارد (تا آنجا که من شنیدم البته) بدین ترتیب G-Em-A7-D-G

نوشته شده توسط کیوان در سه شنبه نهم تیر 1388 |

دیگر از فکر کردن به بلایی که در این سه هفته بر سرمان آمد خسته شده ام. بخت بد من چه موقعی هم بیکار شدم. کار و زندگی مان شده است فکر کردن به ماوقع و اینکه چه اتفاقاتی میتوانست بیفتد و نیفتاد و برعکس. این یک ماهی را که خانه نشین شده ام برای فرار از تنبلی و تا لنگ ظهر خوابیدن و کمی هم حفظ نیمچه سلامتی ای که داریم ٬ صبحها میروم یک کمکی ورزش میکنم و یک نیمساعتی هم میدوم. لامذهب این فکرها از همان دویدن سر صبح شروع میشود تا موقعی که آدم میخواهد کپه مرگش را بگذارد. هر چند که در خواب هم از داستان رهایی ندارم. گاهی خواب درگیری های خیابانی میبینم گاهی هم رویای ۲۳ خرداد به آن شکلی که ما میخواستیم و نگذاشتن که بشود. وقت وقتش هم که وضع کار در مملکت خراب بود ( که آتشش دامن مارا هم گرفت) حالا که دیگر نور علی نور است. حداقل اگر کار بود شاید آدم کمتر فکر و خیال میکرد. با کلیه رسانه ها به غیر ازاین نیمچه اینترنت نفتی پیزوری هم قهر کاملم. اصلن حالم از این تلوزیون ظالم و آن روزنامه هایی که انگار دشمن خونی مردم هستند بهم میخورد. دیگر افاضات سهیل محمودی و صالح اعلا هم که شبها عادت داشتم از رادیو گوش کنم را هم بیخیال شده ام. از ترس اخبار پر از تهمت و دروغ رادیو پیام که شاید آن وسطها بیشتر حال آدم را بگیرد.

واقعن سر از این قضیه در نمی آورم که اینجای دنیا چه گناهی مرتکب شده بود که تا دنیا دنیاست باید تقاص پس بدهد. حالا یکی هم نیست به این مایکل جکسون بگوید الان چه وقت مردن بود آخر. توی این هیری پیری. انقدر خودمان درد برای نالیدن داشتیم ( و داریم) که اصلن نشد که یک کمی برای آدمی که کلی روزگاران کودکی و نوجوانیمان را پرخاطره کرده بود غصه بخوریم. به هر حال زندگی این است دیگر.

به هر حال بایستی زندگی کرد و اینکه ناامیدی کاری بجایی نمی برد. همین اتفاقاتی هم که تا اینجا افتاد دستاوردهای بسیار بزرگی دارد که من بسیار بهشان اعتقاد دارم. دوستی داشتم که میگفت رشد کردن درد دارد و ما هم امروز داریم این درد را میکشیم. یک روزی میرسد که ما یا شاید آن نسلی که از ما بجا می مانند جواب این دردها ی ما را خواهند دید.

نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه هشتم تیر 1388 |