تبليغاتX
کیوانوفسکی

اعتراف میکنم که اساس چند ماهی را که در خانه گذراندم آنقدرها هم بد نبود! قدری استراحت کردم ٬ کمی به اوضاع و احوال خانه ای رسیدم که والدین گرام خودشان حوصله ای برای اینکه دستی بر سر و رویش بکشند نداشتند. هی اخبار روز را خواندم و هی حرص خوردم و هی به زمین و زمان لعنت فرستادم که خدایا بالاخره ما کی ازین غم بدر میاییم که این بخش قضیه هنوز از جانب خدا بدون پاسخ مانده است و ظاهرن زیاد میلی هم برای پاسخ دادنش ندارد. مقدار زیادی بچه داری یادگرفتم که آنهم از طبعات دایی شدنم بود و میخواهم بگویم که خودخواهی شیرینیست پدر٬ مادر یا یکی از نسبیاتی از این دسته شدن. کافی است که فقط برایت بخندد تا فراموش کنی هر چه که تمام روز  عذابت داده است و این شیرینی در واقع از معدود لذت هایی بود که بوسیله اش روزهای سخت و گرم و غم انگیز این تابستان شوم را گذراندم.

اتفاق خوب و بزرگ دیگر این بود که ما بالاخره گروهمان را تشکیل دادیم و تمرین میکنیم تا بلکه یکی از آرزوهای بزرگمان را تا حدی عملی کنیم. جالب است. آنقدر آرزوهای نسل ما دست نیافتی و دور به نظر میرسد که گاهی فراموش میشوند. مثل آدم در بندی که آرزویش رسیدن زمان هواخوریست و دیگر کم کمک فراموش کرده که پشت آن دیوارهای بلند چه خبر است و چه میگذرد. به هرحال فقط میخواستم یک جایی بنویسم که ما آنقدر آرزو کردیم که روزی یک گروه موسیقی داشته باشیم تا آنکه بالاخره یک اتفاقاتی برایش افتاد و این خبر خوبیست حداقل برای خودمان. اصلن هیچ دورنمایی هم که نداشته باشی ٬ همین که سه چهار نفری بشینی دور هم و ساز بزنی خودش بسیار لذت بخش است. حالا گیرم که نوازنده ی قابلی هم نیستم ٬ خب مهم نیست. مهم کاری بود که میبایست شروع میشد و شده است.

تمام این صغری کبری ها را چیدم که بگویم که ظاهرن دوران بیکاری تمام شده و یکی دو روزی است که در جایی دیگر مشغول شده ام . بدی هم نیست. بعد از دو هزار تا مصاحبه بالاخره گفتند بیا باباجان. البته این بخش را به زبان کره ای گفتند! خلاصه این طوری بود که من دوباره کارمند شدم. کافه هم نزدیم نهایتن همان کافه میرویم. خدا را چه دیدی. حالا شاید یک روزی همین شرکت اسپانسرمان شد و رفتیم در میامی بیچ یک کنسرت اساسی گذاشتیم. به هرحال آرزو که بر جوانان عیب نیست.

پ.ن : راستی بالاخره با بهترین رفیق کائنات نشستیم و یک برنامه ای ریختیم که این فوتوریف بینوا را که مدتها بود خاک گرفته بود ٬ بیشتر به اوضاع و احوالش رسیدگی کنیم و تقریبن هم اینکار را کرده ایم و امید دارم که این روند را حفظ کنیم. به هرحال از تمام دوستانی که به آن طرف هم سر میزنند و برایمان کامنت های بسیار محبت آمیز میگذارند شدیدن سپاسگذاری میکنم. راستش کامنت گذاستن در بلاگر از آن کارهای سختی است که واقعن همت میخواهد. خداوند خیرتان دهد.

 

  

نوشته شده توسط کیوان در جمعه بیستم شهریور 1388 |

از پله های یک جایی مثل یک سرداب ٬ از آنهایی که توی فیلم ترسناک های قدیم٬ یک زن شمع بدست با دنباله ی دامن سفیدی که روی پله کشیده میشد پایین میرفت و ما چشمهایمان را تنگ میکردیم تانترسیم از چیزی که ممکن بود از پشت دیواری جایی بیرون بپرد ٬ پایین میرفتم. بدون شمعی در دست و بدون دامن سفید تار عنکبوت بسته. میدانستم که قدم به یک مقبره میگذارم. قرار بود آن پایین مرده ای را ببینم. دارم میبینمش. گوشه اتاق روی تختی یک نفر خوابیده. با لباس کامل. کت و شلوار قدیمی و موهای روغن زده ی خوابیده و همان سبیل کذایی. اما بخشی از سرش ریخته. یعنی اینکه انگار بر اثر پوسیدگی سالها تباه شده. عینک گردش هم همچنان بر چشمانش است. چیز غریبیست. خیلی سال است که صادق هدایت خواندنم تمام شده است. مال همان دوران جوانی و عشق خواندن کتاب هایی که خواندنشان سخت بود. حالا اینکه بالای سر جنازه هدایت چه میکنم خدا میداند. این سرداب هم به نظر نمی آید که در پاریس و پرلاشز و اینها باشد. تا همینجایش هم کلی ترسیده ام. هدایت بیدار میشود. با همان سر نصفه اش. نگاه عجیبی میکند. بدنم سرد شده. دستور میدهد تا برایش قهوه ببرم.  مسیر را برمیگردم و از قهوه جوش دنیای واقعی ام برایش یک فنجان قهوه میریزم و یا سینی ای در دست از پله های سرداب پایین می آیم. با همان سر نصفه اش فنجان قهوه را بر میدارد و قهوه را مینوشد و همان نگاه عجیب و بعد شروع میکند درباره ی کتابی که بیاد ندارمش بحث مبسوطی را شروع میکند. جالب است. بطرز غریبی با من مهربان است. لابد از قهوه ام خوشش آمده.

خیس از عرق و با تنی یخ کرده از خواب میپرم. لعنت خدا بر شیطان رجیم! انگاری این خوابهای عجیب و غریب پایانی ندارند. از دیشب تا همین لحظه آنقدر تعبیرهای عجیب و غریب برای خودم کرده ام که کم کم خودم هم دارم عجیب غریب میشوم.

میگویند تمامی اتفاقاتی که در خواب رخ میدهد ٬ بالاخره یک سرنخی در بیداری دارد. یعنی اینکه بالاخره یک جایی یک وقتی ٬ اتفاقی مربوط با یک تقدم یا تاخر زمانی (ممکن است حتی مربوط به چند فریم از آن خواب باشد) رخ داده یا اینکه قرار است رخ دهد. مثلن اینکه وقتی خواب یک آدم بیربط را میبینی شاید تو هیچوقت بیادش نباشی اما ممکن است که به نوعی تو در در یاد آن فرد باشی و این داستان در خواب تو تبلور پیدا کند. نتیجه : زیاد در کار کسی نروید چون ممکن است طرف خوابتان را ببیند و آبروریزی شود!

هیچوقت پاریس نبوده ام اما همیشه دیدنش ٬ یکی از کارهایی بوده که دلم خواسته روزی انجام دهم. اینکه جنازه هدایت از آنجا یک فراخوان این مدلی بدهد میتواند نشانه ی خوبی باشد. شاید هم معنی خوبی ندهد. یعنی اینکه اگر پاریس رفتی احتمالن میمیری و جناره ات را در پرلاشز بخاک میسپرند تا با هدایت و جیم موریسون محشور شوی. (اینهم اتفاق بدی نیست)

یک اتفاقی در کافه نادری که روزگاری پاتوق هدایت بوده در حال رخ دادن است! یا یک بلایی سر یکی از گارسون های دو هزار ساله ی آنجا آمده (دست کم سه هفته است که نرفته ام) ٬ یا آنکه کافی میکرشان منفجر شده و یا اینکه  اماکن ریخته و یک بلایی سر آنجا آورده است. البته یک تعبیر دیگری هم وجود دارد که من بالاخره خیلی ناگهانی یک کافه باز کنم که به طرز غریبی دور از انتظار است.

حالا چرا هدایت. سه چهار روز پیش انقلاب بودم. دست فروشها قدم به قدم و مثل همیشه همان کتابهای افست شده ی هدایت را میفروختند. خب بالاخره آدم نگاه میکند.

و اما چرا هدایت مهربان بود. این یکی از همه ناخوشایند تر است! در باره هدایت و امیالش شایعه زیاد است. امیدوارم در آن دنیا جایش خوب باشد و کم وکسری نداشته باشد. به هر حال من که نمی توانم در قبال این قضیه مسئولیتی را بعهده بپذیرم. خودش یک طوری مشکلش را حل کند.

قبول دارم که اساسن افکار مشوش ٬ با چنین شلوغی هایی بیشتر درگیرند تا باقی آدمها. اما این مدل خوابها گاهی پشت آدم را میلرزانند. 

پ.ن : بیست سال پیش در چنین شرایطی جای امنی وجود داشت بنام وسط مامان و بابا!  انگاری هرچه زمان میگذرد جاهای امن کوچک و کوچکتر میشوند تا جایی که معنی شان را از دست بدهند و از بین بروند.  

  

نوشته شده توسط کیوان در سه شنبه سوم شهریور 1388 |