تبليغاتX
کیوانوفسکی

این که وبلاگ نوبس هایی که خارج ایران هستند گاه و بیگاه می نویسند که غربت جای زندگی نیست و هیچ کجا وطن خود آدم نمی شود و این ها ٬ کاملن قابل درک است. هر کسی ترجیح میدهد که در فضایی زندگی کند که بیشتر به آن احساس تعلق میکند. اما واقعیت امر اینست که  دیگر این شهر خراب شده دیگر جای زندگی نیست. اگر تمام محدودیت ها و مسائل سیاسی و اجتماعیش را هم کنار بگذاری ٬ بازهم آنقدر مسئله دارد که درش احساس خفگی بکنی. کافیست صبحها که از خانه بیرون میزنی٬ به اولین اتوبانی که تورا به سر کارت هدایت میکند وارد بشوی. ترافیک واقعن له کننده است. حالا تازه صبح است و انرژی داری. عصرها ترافیک را دوبرابر کن. خستگی کار روزانه ات را هم به آن اضافه کن. دو میلیارد متر مکعب آلودگی هوا را هم بزن تنگش. امواج مایکرویی که قرار است ترتیب ماهواره ( و بعضن خودت را) هم بدهد بگذار رویش ٬ آلودگی صوتی و بوق ماشین ها و همچنین استرس ماشین هایی که برای رهایی از ترافیک با تمام قوا فرمان میدهند رویت و میخواهند از رویت رد شوند هم به کل این اکسیر اضافه کن و ببین که کل این جریان چه معجون معرکه ای از آب در میاید. آخر کجا دیده اید که مسیری که حداکثر ۳ دقیقه در ساعت ۱ نیمه شب که خلوت است ( مثلن میرداماد ٬ حدفاصل نفت تا ولی عصر) طول میکشد را یک ساعت در راه باشید (در ساعت ۶ عصر) . تهران رسمن تبدیل به یک دیوانه خانه بزرگ شده که آنهایی هم که تاحالا جان سالم بدر برده اند بزودی به بقیه می پیوندند. باور کنید که این شهر فاتحه اش خوانده است. 

با تمام علاقه ای که به این شهر خراب شده دارم و هر جا که میروم دو روز بعد دلم برایش تنگ میشود باید بگویم که کم کمک دارم کم میاورم. اگر میشد که یک جای پبدا کرد ساکت و آرام بدور از این همه استرس و شلوغی ٬از این شهر سیاست زده ای که جرعت نداری درش جلوی یک روزنامه فروشی بایستی و نگاهی به تیتر روزنامه ها بیندازی از ترس اینکه حالت بد شود٬   حتمن کاسه کوزه ام را جمع میکردم و قید اینجا را میزدم. سابقن یک هفته کار میکردی و آخر هفته ات را به تنها تفریح موجود که نهایت رستورانی جایی بود اختصاص میدادی. حالا همان هم سخت شده. باید دو ساعت تمام منت رستوران دار ها را بکشی که آقا اگر میزی خالی شد ما را راه بده. چرا؟ چون از پیش رزرو نکرده ای. بعد هم که اگر شانس داشتی و میز خالی گیر آوردی ٬ خداقل ۳۰-۴۰ هزار تومان پول برای یک میز غذای دو نفره نچندان با قابلیت بدهی و بعد هم برگردی به طرفت بگویی عزیزم چه شب خوبی بود و چقدر خوش گذشت  و اینکه کاش انقدر پولدار باشیم که هر هفته بیاییم رستوران! مسخره نیست ؟ هر وقت هم که میخواهی بشینی برای یک نفر درد و دل کنی و بقول دوست عزیزی هم پریشانی کنی نهایتن میشنوی که فعلن که همین است. عادت میکنی! و این عادت کردن را من نمی فهممش. آدم اگر روی بخاری هم بشیند شاید یواش یواش عادت کند.

آخر سر هم با این وضعیت قضیه این طوری میشود که ما هم ازدواج میکنیم. بر سرمان میزنیم که کجا خانه٬ نهایتن اجاره کنیم که کمتر زندگیمان را در ترافیک بگذرانیم. چطوری اجاره خانه بدهیم. چطوری یواشکی میهمانی بدهیم که مثل میهمانی هفته قبل با شنیدن صدای آیفون برق از سه فاز همه نپرد ٬ پولهایمان را ریزه ریزه جمع کنیم شاید اگر خدای ناکرده صاحبخانه پول پیشمان را زیاد نکرد توانستم یک سفر تا یک خارج خیلی نزدیک برویم. آهان یادمان باشد که آخر هفته ها رستوران هم رزرو کنیم. زور بزنیم بیست سی سال دیگر هم در خوشبینانه ترین حالت (با این وضعیت شهر) زندگی کنیم و .. .

خانواده ام ٬ دوستانم و شهرم را دوست دارم. دلم میخواهد در این شهر زندگی کنم. اما ادامه زندگی در اینجا اگر با همین وضعیت پیش برود ٬ سخت است. سخت

 

نوشته شده توسط کیوان در جمعه هفدهم مهر 1388 |
اینکه میگویند ایرانی جماعت اساسن با مدیریت زمان زیاد میانه ای ندارد به نظرم به طرز عجیبی این روزها لااقل برای خودم مصداق پیدا کرده است. بیست روزی شده که سر این کار جدیدم هستم و به طرز عجیب و غریبی گرفتارم کرده است. شبها اگر زورم را بزنم و نخوابم و سری به ریدرم بزنم ٬ مقادیر زیادی فحش (البته نه از نوع خیلی ناجورش!) بار کسانی میکنم که روزی دو میلیارد تا مطلب شر میکنند و گاهی هم مجبورم همه شان را نخوانده صفر کنم که از آن کارهاییست که اصلن دوستش ندارم. به هر جهت خلاصه اینکه گرفتار شده ام و یکی دو تایی هم سفرهای استانی فرستادنم! و اینکه مانند قرن نوزدهم آمریکا و زمان برده داری بشدت و حدت کار میکنم و مانند بره ای مطیع هر کاری که بهم میدهند انجام میدهم و اینکه خدا عاقبت مارا بخیر بگذراند.بالطبع یک سری از کارها را هم نرسیده ام انجام بدهم که اگر موفق بشوم که برایش یک نیمچه برنامه ریزی درستی بکنم احتمال دارد که بحالت عادی برشان گردانم. تا وقتیکه که کار نبود آدم از زور غصه و استرس دست و دلش به کاری نمی رفت حالا هم که کار هست وقت نیست. بقول بهترین رفیق کائنات همیشه یک گیری هست. آنهایی که فوتوریف را میبینند ٬ احتمالن وقفه های آنجا را هم دیده اند. تازه بیچاره بهترین رفیق کائنات مجبور شد چند شبی جای من اضافه کاری بایستد تا بلکه من خودم را برسانم.

چند تایی پرواز هیجان انگیز داشتم. هیجان انگیز از آن لحاظ که کلی هر بار به خدا و پیغمبر متوسل شدم تا بلکه سالم برسم که گویا کار کرد. بماند که هربار چند دفعه ای کار به اشهد و این ها کشید اما به هرحال بخیر گذشت و ظاهرن این داستان ادامه دارد و اگر روزگاری دیدید که اینجا دیگر کسی چهار سال یک دفعه چیزی نمی نویسد و خیلی تصادفی از اخبار تلوزیون خبرهای قشنگ شنیدید٬ بدانید که من همه تان را تا آخرین لحظه دوست داشتم. همچنین قصد کرده ام که در اولین فرصت به شهر کتابی نشر چشمه ای جایی خودم را معرفی کنم و تا سوادم بیش از این نم نکشیده چند فقره کتاب بخرم زیرا که از انتخابات به این طرف هیچ چیزی نخوانده ام و این بسیار اتفاق بدیست.

فیلم چه خبر؟؟ شدیدن مترصد دیدن این فیلم آخر تارانتینو هستم و چون هنوز نسخه ی پدر و مادر دارش نیامده دارم شدیدن با خودم مقابله میکنم که نسخه ی پرده ایش را نبینم. خلاصه اگر کسی خبر دار شد لطفن اطلاع رسانی کند.  تئاتر هم گویا چند تایی موجود هست که شخصیت نازنین قول داده که بلیت بخرد و ما را یک تئاتری ببرد.

اینهارا گفتم که بگویم خیلی خوب است که آدم بتواند از صبح تا معلوم نیست چند عصر کار کند (آنهم بدون اضافه حقوق) و بعدش حداقل دست کم یکساعت در ترافیک بماند و کمی ساز بزند و کتاب بخواند و فیلم ببیند و قدری به شخصیت نازنین و خانواده برسد با دور و بری هایش کافه ای برود و روزی دو میلیون مطلب در ریدرش را بخواند و ... . کار تمامی ندارد.

پ.ن :آیا  این هایپ و رد بول و اینها واقعن کار میکنند؟؟؟

پ.ن ۲: گاهی وقتها که آدم چند وقتی نمی نویسد هوس میکند که یک پست "چه خبر" بگذارد.

پ.ن ۳ : از اینکه جواب کامنت های مطلب قبلی را ندادم بشدت عذرخواهی میکنم. باور کنید که وقت نکردم وگرنه بیشعور نیستم!

نوشته شده توسط کیوان در شنبه یازدهم مهر 1388 |