فقط یک هفته مانده که دیگر کارهایم را تحویل بدهم و از جایی که سه سال و نیم از کار کردنم درش میگذرد بیایم بیرون. راستش هنوزهم جایگزینی برایش پیدا نکرده ام. طبق معمول این مملکت همه قرار است زنگ بزنند و خبر کنند و همان جفنگیات همیشگی. جایی که امروز هم درش کار میکنم دیگر تمام است. یعنی اینکه وقتی گفتی میخواهم بروم ٬ دیگر باید بروی. برای همین هم هر اتفاقی بیفتد قال را خواهم کند. نهایتش اینست که مدتی مینشینیم خانه و بلکه هم یک سفری رفتیم تا قدری باد به کله ام بخورد تا بفهمم باید چکار کنم.
یک روزی در یک پستی (که نمی دانم جایش کجاست تا لینکش کنم ) از نقش اتفاقات خیلی ساده و سرسری در لحظهای کلیدی و حساس زندگی نوشته بودم و اینکه بواسطه ی یک اتفاق چطور روند زندگی تغییر میکند. این روزها از آن روزهاییست که بنظرم زیاد باید فکر کرد. در مورد انتخاب شغل ٬ اصولن باید در باره ی اتفاقاتی که می توانند مسیر کاری را تغییر بدهد عمیقن فکر کرد. نباید بیگدار به آب زد. باید قدری وسواسی بود. چون مرز سی سالگی دیگر زمان اشتباه کردن نیست. وقت این نیست که بگویند چنین فرصت کاری وجود دارد. دوست داری بیایی یا نه. گاهی اصلن از خودم میپرسم که آیا من در جای خودم ایستاده ام یا نه؟ اصلن جای من کجاست؟ نکند که دارم مسیر را عوضی میروم.
این روزها مفهوم هدف و تارگت و این چیزها برایم برجسته تر شده است.این که خودم را در زمان ببندم. چیزی که همه حرفش را میزنیم و بدان عمل نمی کنیم. اصلن مدیریت زمان هم از آن چیزهای فراموش شده است. نمی شود باری به هر جهت زندگی کرد. باید راهی رفت که بدانی مثلن ظرف ۲ سال آینده تو را به فلان نقطه میرساند.
روحم نیاز دارد که یک طوری آرامش کنم. در به در دنبال یک مرهم است. روح من از قضای روزگار خیلی هم دمدمی مزاج است. یک روز هوس میکند یک زبان جدید یاد بگیرد. یک روز هوس میکند تنیس بازی کند. یک روز دنبال ساخت انیمیشن خمیریست و یک روز در فکر کشیدن کمیک استریپ! گاهی وقتها مجبور میشوم توی سرش بزنم که بچه آرام باش. بگذار فکر کنم. همگرا کردن اهداف واگرا کار ساده ای نیست.
به هر حال یک چیزهایی هست که پای ثابت است. بعد از این همه وقت کار کردن به جرعت می توانم بگویم که کار اداری مال من نیست. من باید یک شغل داینامیک تر داشته باشم. بروم بیایم. در شهر ٬ سفر. کلن تغییر فضا. وگرنه کسل میشوم و بقول نرودا به آرامی خواهم مرد. چقدر خوب است که آدمیزاد کار بدون ساعت کاری داشته باشد ٬ حالا گیرم که که کار تا نصفه شب هم طول بکشد مهم نیست ٬ هر وقت دلش خواست بدون احساس سنگینی هیچ نگاهی روزنامه بخواند ٬ یک قرار وسط روز بگذارد ٬ پیاده روی کند... . اصلن شاید هوس کردی یک روز سر ظهر بروی در مغازه ژوزف بنشینی و یک جفت ساندویچ ساکو و فرانکفورتر با خردل زیاد ( از آن خردل هایی که نفس آدم را بند میاورد و تن صدا را عوض میکند) بزنی و کیفور شوی از این که مجبور نیستی ظرف فلان دقیقه غذایت را سر میزد بخوری و بدوی سر باقی مانده کارت. جایی که درش خاله زنک بازی اداری کمتر باشد (نمیشود گفت نباشد چون بالاخره هست) از کارت بهانه های کشکی نگیرند و هزار تا کوفت دیگر.
یک کار دیگر هم هست که حتمن یک روزی انجامش میدهم. باور کنید که من یک روز برای خودم یک کافه باز خواهم کرد.این از آن آرزوهای دیرینه ی من است. یک کافه آنطوری که دلم میخواهد. کافه ای که درش دختران آل پلنگی تولدهای پر از هر و کر و فلاش دوربین و سایر وحشی بازی های مشابه نگیرند و نکنند. کافه ای که موسیقی خوب و با حجمی میگذارم که روی مخ آن بابایی که یک گوشه نشسته و کتاب میخواند یا چیزی مینویسد نرود. کافه ای که درش بتوانی هرچقدر که دلت میخواهد با پول همان یک فنجان ٬قهوه ی پدر مادر دار بخوری. و از همه مهم تر کافه ای که درش چیپس و پنیر با آن بوی حال بهم زنش سرو نشود. حتمن باید جلوی درش چهار تا میز و صندلی خوشگل داشته باشد که تابستانها بنشینی و دارو درخت ها را نگاه کنی و کیف کنی. حالا ببینید من کی گفتم. روزی این کار را خواهم کرد.
من نمی دانم کی میخواهم یاد بگیرم که در عصر مینی مالیسم انقدر ننویسم. راستی همان طوری که در حدود هشت- نه ماه پیش خبرش را داده بودم من امروز به مقام دایی تمامی رسیدم و اینکه اتفاق بسیار خوبی است چون از آن حس های هیجان انگیز است واینکه امروز در بیمارستان وقتی بچه را آوردند که خواهرم ببیندش و متعاقبن شیرش بدهد مثل پیرزن ها کلی گریه کردم!
بعله بابا جان. این روزها ما دایی میشویم. شما چطور؟