دیگر از فکر کردن به بلایی که در این سه هفته بر سرمان آمد خسته شده ام. بخت بد من چه موقعی هم بیکار شدم. کار و زندگی مان شده است فکر کردن به ماوقع و اینکه چه اتفاقاتی میتوانست بیفتد و نیفتاد و برعکس. این یک ماهی را که خانه نشین شده ام برای فرار از تنبلی و تا لنگ ظهر خوابیدن و کمی هم حفظ نیمچه سلامتی ای که داریم ٬ صبحها میروم یک کمکی ورزش میکنم و یک نیمساعتی هم میدوم. لامذهب این فکرها از همان دویدن سر صبح شروع میشود تا موقعی که آدم میخواهد کپه مرگش را بگذارد. هر چند که در خواب هم از داستان رهایی ندارم. گاهی خواب درگیری های خیابانی میبینم گاهی هم رویای ۲۳ خرداد به آن شکلی که ما میخواستیم و نگذاشتن که بشود. وقت وقتش هم که وضع کار در مملکت خراب بود ( که آتشش دامن مارا هم گرفت) حالا که دیگر نور علی نور است. حداقل اگر کار بود شاید آدم کمتر فکر و خیال میکرد. با کلیه رسانه ها به غیر ازاین نیمچه اینترنت نفتی پیزوری هم قهر کاملم. اصلن حالم از این تلوزیون ظالم و آن روزنامه هایی که انگار دشمن خونی مردم هستند بهم میخورد. دیگر افاضات سهیل محمودی و صالح اعلا هم که شبها عادت داشتم از رادیو گوش کنم را هم بیخیال شده ام. از ترس اخبار پر از تهمت و دروغ رادیو پیام که شاید آن وسطها بیشتر حال آدم را بگیرد.
واقعن سر از این قضیه در نمی آورم که اینجای دنیا چه گناهی مرتکب شده بود که تا دنیا دنیاست باید تقاص پس بدهد. حالا یکی هم نیست به این مایکل جکسون بگوید الان چه وقت مردن بود آخر. توی این هیری پیری. انقدر خودمان درد برای نالیدن داشتیم ( و داریم) که اصلن نشد که یک کمی برای آدمی که کلی روزگاران کودکی و نوجوانیمان را پرخاطره کرده بود غصه بخوریم. به هر حال زندگی این است دیگر.
به هر حال بایستی زندگی کرد و اینکه ناامیدی کاری بجایی نمی برد. همین اتفاقاتی هم که تا اینجا افتاد دستاوردهای بسیار بزرگی دارد که من بسیار بهشان اعتقاد دارم. دوستی داشتم که میگفت رشد کردن درد دارد و ما هم امروز داریم این درد را میکشیم. یک روزی میرسد که ما یا شاید آن نسلی که از ما بجا می مانند جواب این دردها ی ما را خواهند دید.