نه که نخوام بگم ها!

چند روزی هست که باز رفته ام سراغ دیدن یکی از این سریالهای دو میلیارد قسمتی تا بلکه فراموش کنم که چقدر سرکار نرفتن اعصاب و روان آدم را بهم میریزد. آنهم در وضعیتی که همین جوری هزار یک بیماری روحی گرفته ایم. شبها که یا خواب پلیس ضد شورش و باتوم و گاز اشک آور میبینم یا خواب دعوا و کتک کاری با مدیرانی که برای مصاحبه پیششان رفته ام و قرار است که زنگ بزنند و انقدر وجود ندارند که رک بگویند آقا نمی خواهیمت یا میخواهیمت و انقدر آدم را سرکار نگذارند. در آخرین کابوسم هم خواب دیدم که مبتلا به ایدز شده ام! فکر کنید. شدیدن منتظرم که بهترین رفیق کائنات زودتر دوره تعبیر و تحلیل خواب فروید را تمام کند شاید بفهمد که چه مرگم شده که انقدر کابوسهای وحشتناک میبینم. به قول مش قاسم دایی جان ناپلئون به قواره ی آسید ابولقاسم واعظ غر دارم اما از آنجایی که به کسی ربطی ندارد که بخواهد پذیرای شنیدن مصیبت نامه باشد همینجا کاتش میکنم. انقدر همه خودشان له و لورده هستند که اصلن آدم رویش نمی شود بشیند با کسی درد و دل کند.

گفتم سریال. به خودش کاری ندارم. سایه در پست جدیدش نوشته که هنوز از گفتن دوستت دارم کسی نمرده! اساسن قصد ندارم از این مطلبهای عشقولانه بنویسم. یک چیزی که آدم در حین دیدن این فیلمهای خارجی مخصوصن هالیوودیهایش میبیند یا به عبارتی میشنود همین داستان دوستت دارم است. آنقدر فرت و فرت و بیخود و بی جهت به هم آی لاو یو میپرانند که آدم نمی فهمد کدامش باخودیست و کدامش بیخودی. این از همان فرقهای گنده ایست که بین فرهنگهای ما وجود دارد. مثلن همسر یارو بهش زنگ میزند و میگوید سر راه دو کیلو میوه بگیر بیار و آقای شوهر میگوید چشم. و همسرش در عوض میگوید او هانی آی لاو یو! حالا ما نهایت چیزی که بشنویم دستت درد نکنه ای خدا خیرت بده ای چیزیست. خب نیست توی ادبیاتمان. اینجا وقتی که میخواهیم یک عشقولانه ی خیلی فجیع از خودمان در کنیم بعد از این که کلی من ومن کردیم به صدای هزار و یک جانور (در راستای اینکه شبیه صدای خودمان نباشد) شاید یک عزیزم منهم (تازه منهم!) دوستت دارمی از خودمان خارج کنیم و تازه بعدش هم فکر میکنیم که چقدر عجیب و نامانوس. واژه هایی که در ادبیات محاوره ای رومانتیک ما جاریست در واقع همان مدل است با یک فرمت دیگر که در نهایت میشود همان قربان صدقه های مسخره ای که استفاده میکنیم. این قضیه کاملن در ترانه ها نیز مشهود است. ببینید چقدر در کلام مثلن انگلیسی عبارت مذکور خوش آهنگ مینشیند اما در موسیقی خالتور ما چقدر خنده دار است*؟

حالا باز ما خوبیم. حداقل گهگداری از این ناپرهیزی ها میکنیم. اگر از مادر ها در اینباره پرسیده شود که آیا آقای پدر تاحالا چنین چیزی بهشان گفته است یا نه ٬گمانم هشتاد نود درصد پاسخها منفی باشد. بهرحال جامعه در حال تغییر است. آدمها میاموزند که چطور احساسشان را آنطوری که هست بهم نشان دهند.  چطور روابط جن.سیشان را گسترش دهند.صریح باشند. نگرانی ها و راز هایشان را انقدر پنهان نکنند. آدمها بیشتر کتاب میخوانند. بیشتر میگردند و بیشتر میفهمند که در درون خودشان و شریکشان چه خبر است و خیلی چیزهای دیگر که نمی نویسم چون دوست ندارم که بین کلماتم هی نقطه بگذارم و فاصله بدهم برای اینکه فیلترم نکنند.

* : قابل توجه مریم حیدر زاده عزیز! 

 

Do you believe in god

در فیلم پدرخوانده یک سکانس معروفی هست که مایکل کورلئونه در کلیسا مراسم غسل تعمید پسرش را انجام میدهد. حالا دیالوگ کشیش و مایکل هم که جای خودش را دارد. همان سئوالهای معروف. بخدا و پیغمبر اعتقاد داری و شیطان و (البته عملیات شیطانی) را متهم میکنی یا نه و مایک هم در پاسخ به قاطعیت میگوید آی دو! در همین هنگام که در کلیسا مراسم در جریان است ٬ آدم های مایک سر وقت دون های خانواده های دیگر میروند و سر همه شان را میکنند زیر آب و از آنجایی که قطعن همه با این بخش از فیلم آشنا هستند درباره اش چیزی نمی گویم.

امروز همه اش همین صحنه ها از جلوی چشمم رژه میرود.

پ.ن : بالاغیرتن از این مقایسه های فریم بای فریم نکنید.

پدیده لایکیدن

می خواستم بگویم که این گوگلی ها واقعن می فهمند. اول که این داستان لایک کردن به گزینه های گودر اضافه شد ٬ پیش خودم گفتم که چه لوس. خب هر کس هر مطلبی را که خوشش بیاید با بقیه به اشتراک میگذرد. دیگر این ننر بازی ها به چه دردی میخورد. تا اینکه یکی دو روزی که گذشت و من هم بعضی از مطالب را لایک میکردم ٬ کم کمک یک سری پیغام اد کردن در ریدر از طرف یک سری از دوستان دریافت کردم که متعلق به صاحبان مطالب لایک شده بود و این به نظرم اتفاق بسیار خوبی بود و آدم احساس میکند که این گوگلی های طفل معصوم دوست دارند که بلاگر ها را یک طورهایی به هم نزدیک تر کنند. البته یک سری از آی دی ها را نمی شناسم و به میل به ناشناس ماندن نویسندگان نیز احترام میگذارم و ترجیح میدهم که سر از کارشان در نیاورم.

تمام این صغری کبری های همیشگی را چیدم که بگویم به همین واسطه یک وبلاگ دانلود موسیقی پیدا کرده ام که بسیار موزیک های خوبی میگذارد و از آنجایی که دیدم وضعیت استقبال عمومی از آن حتی از فوتوریف خاک تو سر ما که سال تا سال کسی بهش سر نمیزند هم بدتر است ٬ خودم را موظف دانستم که در اینجا معرفیش کنم. اسمش هست Leave Melody Counting Fear و آدرسش هم از قرار زیر است.

http://juisance.blogspot.com

ضمنن از صاحبش هم پول نگرفتم فقط چون امروز پیدایش کردم و دیدم که چه موزیک های خوبی و با چه تنوع ژانری گذاشته٬ گفتم چیزی درباره اش بنویسم. از گروه Aaron جدیدن ترک خوبی گذاشته بود که به گوش دادن توصیه میشود. آن دگماتیسم موزیک بازهای افه فلان را هم ندارد و کلی هم از گروه های وطنی قطعه گذاشته است. هر روز هم ظاهرن بروز میکند. دست راستش زیر سر منو بهترین رفیق کائنات که هر وقت با هم بیرونی کافه ای جایی میرویم یکی از جملات معروفمان اینست که "برادر امشب یک پستی بگذاریم" اما بعد که نخود نخود میشویم ٬ من میروم دنبال وب گردی های خودم و او هم میرود سراغ سریال های هزار قسمتی اش و در نهایت فوتوریف بدبخت هی خاک میخورد و نه بروز میشود و نه به شب و نه به هیچ وقت دیگر. حالا بایستی یک فکری درباره اش بکنیم. البته همه اش را هم به حساب این* بودن ما نگذارید.

* : نوعی سندرم معروف که به سبب پاره ای از اعوجاجات در بخشی از اندام تحتانی صورت میگیرد.