خدا بیامرزدت مرد..

دیده اید یک وقتهایی یک اتفاقی می افتد که به هیچ رقم توی کتتان نمی رود؟ مثالش همین امروز صبح بود. گمانم همان اول وقت. حول و حوش ساعت نه. همکارم از میز بغل گفت آقای منتظری فوت کرده ند. به نظرم چیزی شبیه شوخی آمد. هر سایت خبری که برایش احترام قائل بودم باز کردم. هیچ چیز.گوگل کردمش.  تنها جایی که خبر داده بود سایت ایرنا بود و بس. به چند جایی که معمولن خبرهای دست اول داشتند زنگ ردم. هیچ. باز هم میگویم شایعه است. هنوز یکساعت نگذشته که گودر شلوغ میشود. سایت های خبری هم رفته رفته خبر را میگذارند. فرضیه شایعه یودن خبر بهمین سادگی منتفی می شود.

یکی نیست که بخدا بگوید آخر چرا حالا؟؟ باور کنید که هرکسی که بخواهد رابطه های این طوری که بر طبیعت حاکم است را منکر شود من یکی که باورم نمی شود. همیشه همین طور است. دقیقن زمانیکه یک نفر اهمیت پیدا میکند و در یک جریان سرنوشت ساز دخیل میشود ٬ باید یک بلایی سرش بیاید. حالا گیرم ۸۷ سالش بود. خب که چه. خیلی های دیگر هم هستند که ۸۷ ساله اند. اما چرا حالا.*

تنها چیزی که میدانم اینست که برایش احترام زیادی قائل بودم. بخاطر مردانگی اش و شجاعتش. آنقدر برایش احترام قائل بودم که خودم را موظف بدانم که دو خط هم که شده ولو تکراری و دسته هزارم دیگران را در رثایش بنویسم. یک حامی بزرگ را از دست دادیم.

* : دانشجو که بودم یک استاد ریخته گری داشتیم که همه عاشقش بودند. آقای نظم دار. یک روز رفت و دیگر برنگشت. فردایش گفتند که به رحمت خدا رفته. تازه سنی هم نداشت. تا مدت ها مسئله ی بچه ها این بود که میان این همه آدم حالا چرا آن مرحوم. یادش کردم. پذیرفتن رفتن سخت است. وای بروزی که آنقدر هم مورد احترامت باشد.

قتل در ساعت صفر و صفر دقیقه

فکرش را بکن که یک نیمه شب سرد زمستانی ٬ از کافه ی پاتوقت و جمع دوستانت به خانه برمیگردی. هوا ابری و بارانی و حتی یک کمی هم مه گرفته است. کافئین و نیکوتین بدنت هم روبراه است و کلی با ته مزه ی قهوه که هنوز بیخ سقت مانده داری حال میکنی. یک موزیک خوب حالا مثلن یک ترک خوب از اریک کلپتن هم چاشنی قضیه کردی و میرانی و یک جاهاییش هم یا اریک هم کلام میشوی و میخوانی و کلن سرخوشی. یک معکوس سه به دو میدهی و میپیچی تو خیابان منتهی به خانه ات. باران اساسی باریده و طبق آن چیزی که در این شهر برقرار است ٬ نصف چراغهای شهر از جمله خیابان مذکور هم خاموش است. فرض کن که در این اثنا یک دفعه دو نفر میپرند جلوی ماشینت. حالا این یه درک. دو نفر مذکور یک گوسفند نیمه جان که هنوز از سرش خون میرود را خِرکِش کنان بین خودشان میکشند جلوی ماشینت. خون مبسوطی هم کف خیابان را برداشته. بعد حالا تو که کلی رنگ به رنگ شده ای و حالت بد شده ٬ آب دهانت را قورت میدهی و میروی جلوتر و میبینی که قضیه استقبال از حاج آقا یا حاج خانم یا شاید جفتشان با هم است. یک نفر هم هست که با هندی کم دارد از جنایت مذکور فیمبرداری میکند تا بعدن به حاج آقا یا حاج خانم یا شاید جفتشان نشان دهد که بعله ما بهترین مستقبلیم.

از اینکه بخواهم و بنویسم که آی آقاجان چرا اینکارها را میکنید و دست از این وحشی بازی ها بردارید و نروید و نکنید و نکشید و آنفولانزای ای تا زد با خودتان نیاورید و سایر کلیشه های مشابه ٬کاری انجام نمی شود. همچنان برای حاج آقاها و حاج خانم ها و شاید جفتشان گوسفندها کشته خواهند شد.

هنوز حالم بد است.  

پ.ن : آدم یاد این فیلمهای دوزاری کانالهای عربی می افتد که درشان در یک جاده متروکه با اره برقی می افتند بجان یک مشت دختر و پسر جوان و دل روده ی آدم را در همدیگر گره میزند و من نمیدانم که چرا پدرم این طور با جدیت این آت و آشغالها را دنبال میکند.

پ.ن ۲: عنوان این پست جفنگ است. لازم به تذکر نیست!

زمستون

پارسال را یادت هست؟ شاید یک روزی بود شبیه امروز. توی همان شرکت قبلی٬ پشت میزم نشسته بودم یک قهوه تلخ هم درست کرده بودم و زل زده بودم به پنجره و برفی که میامد و دل میبرد. زمستون افشین مقدم گوش میدادم و زمین و زمان را لعنت میکردم که کاش بیرون بودم و زیر برف میدویدم و شادی میکردم از دیدن برفی که همیشه شادم کرده است. مینوشتم از آرزوهایم. همین جا. در یک روزی مثل امروز.

امروز پشت یک میز دیگرم. گیرم که این یکی رنگش روشن تر است و کامپیوتر درب و داغانم حالا وضعیت بهتری پیدا کرده و کیفی شده بقول اینها. گیرم که حالا دیگر هر وقت که دلم خواست میتوانم بزنم بیرون ٬ زیر برفها بدوم و شادی کنم. اما بازهم نشسته ام پشت پنجره. زل زده ام به بارش برفهای ریز و فکر میکنم که دیدنش از همینجا هم خوب است.

این دامبل و دیمبل..

در خارجه بهش میگویند Road Show. ما هم همین را میگوییم. این روزها همه جا هست. دو تا دختر و پسر دم در یک سوپر مارکت یک غرفه ای علم کرده اند و چای لیپتون تبلیغ میکنند و یک بسته هم محض نمونه میدهند دست مردم که بروند برای خودشان صفا کنند. یا همین امسال ماه رمضان بود که دم در شهروند آرژانتین بچه های کشک سمیه بهمان آش رشته دادند که به این هوا کشکشان را تبلیغ کنند. نستله ايها هم كه همه جا هستند. کلن این روزها که کار فروش و بازاریابی یک کمکی علمی تر شده شرکتهای این مدلی که به عبارتی مطالعات بازار میکنند و از این حرکات ژانگولر از خودشان در میاورند زیادتر شده است.

دو هفته اینور و آنور بودم. از آمل آمدم رفتم اهواز و پنجشنبه صبح با خیالی راحت از به پیشواز رفتن تعطيلات آخر هفته رفتم شركت. شب قبلش هم پروازم تاخير اساسي خورده بود و تا رسيدم و خوابيدم  دم دماي صبح شده بود. شركت كه رسيدم هنوز پشت ميزم پت و پهن نشده بودم كه خبر رسيد كه قرار است بمدت يك هفته از طرف شركت يك رود شو در برج ميلاد برگذار شود. براي كه براي كنسرت گروه آرين كه در واقع اسپانسرش يك جورايي زير مجموعه ي ماست. قرار هم بر اين شد كه بچه هاي بخش ما بطور شيفتي به استند مربوطه سر بزنند مبادا كه بچه هاي آنجا خداي ناكرده گندي بالا نياورند. شب اول و سوم هم از شانس خوشم بمن افتاد. با كلي كار ناكرده.

خلاصه اينكه اين دوشب را آنجا بوديم. يك كمي برايتان بگويم از كنسرت چونكه يكي دو دفعه سري به داخل سال زدم كه ببينم  اوضاع از چه قراري است. حساب كنيد برنامه در دو سانس در هر شب برگزار ميشود هر سانس بالاي هزار نفر. هزار نفري كه هشتصد نفرشان را دختركان آل پلنگي با چكمه هاي تا زير كشاله ي ران و سايه هايي هفت رنگ و موهاي زرد و پوست هاي برنزه (بعضن بسيار بدرنگ) و خلاصه اينها تشكيل ميدادند. آريني ها هم كه دامبولي را تمام كرده بودند. قشنگ از توي سالن صداي عروسي هاي پاركينگي ميامد. خلاصه جوانان بسيار شاد بودند و ميزدند و ميرقصيدند (البته در جا ) و اينكه بسيار خبرها بود آن تو. من نمي فهمم يعني موزيك راك از اين موزيك ها مبتذل تر است؟ خب چه عيبي دارد كه ما هم در يك سالني به اندازه يك دهم اينجا با بليتي نه چهل و پنج هزار تومن اصلن مفتي يك كنسرت مجوز دار وكال دار تبليغات دار بدون ترس و لرز انجام بدهيم؟ بابا زور دارد بخدا. تازه سرانگشتي حساب كه كردم ديدم كه اين گروه آخر كنسرت براي اين مدت بايستي چيزي در حدود  سيصد و خورده اي ميليون پول در آورند (حداقل). يعني اگر پدر خودت را در آوري و موزيك كلاسيك بخواني كه بيچاره اي. تا عمر داري هشتت گروي نهت است. اگر سراغ جز و راك و بلوز و اين صحبتها هم بروي كه يا بايد بگذاري در بروي از اين مملكت ( يك بار كلي دربارش نوشتم)  يا اينكه بري توي زيرزمين و آخر سر هم به جرم شيطان پرستي بگيرندت و واويلا و اينها . پس به صرف اينست كه بزني توي كار خالتور و مجلس كه بسيار مفيد است. (قابل توجه مهندس خسته).

آقا آسانسور برج ميلاد هفت متر بر ثانيه سرعت دارد. يعني اينكه با سرعت شيطان ميرسي اون بالا. يعني اينكه تا آن بالا برسي احتمالن گوشهايت چيزي نمي شنود و در نهايت اينكه امشب فهميدم كه بخش عمده ي برج كذايي خاليست! يعني اينكه يك چيزيست تو مايه هاي جامدادي. اصل قضيه فقط توي همان قمبلي بالاش است و بس. اما آي خفن است لامصب! مخصوصن وقتي از پايين نگاهش ميكني*.

* :‌خب تا حالا چيزي به اين بلندي را به اين نزديكي نديده بودم (مراقب باش!). نه تورنتو بوده ام نه چين و نه مالزي و نه هيچ خراب شده ي ديگري.