سینما پارادیزو!

در ابتدا لازم است که از تمامی دوستان معذرت خواهی کنم اگر به اینجا سر زدید و مطلب جدیدی نخواندید. مدت مدیدی بود که اصلن فرصت رسیدگی به امور اینجا را پیدا نمی کردم! و حتی نرسیده بودم که مطالب رفقای عزیز را بخوانم و بدین واسطه گوگل ریدر بنده در حال انفجار بود که امیدوارم بتوانم از فردا سر و سامانی به وضعیتش بدهم. چند وقتی بود که میخواستم مطلبی در مورد یکی دو فیلم خوب که جدیدن ملاحظه نمودیم بنویسم که طبیعتن فرصت نشد و چونکه نمی خواهم جفنگ در موردشان بنویسم می گذارم برای دو سه روز آینده. 

گمانم اسفندماه سال قبل بود که از طریق خبرنامه سایت تهران اونیو و همچنین توسط شخصیت نازنین خبردار شدم که علی مصفا و لیلا حاتمی در سینما جمهوری که روزی روزگاری متعلق به مرحوم علی حاتمی بود  کافه ای براه انداخته اند بنام کافه آنتراکت و قرار است که طی یک برنامه منظم هفتگی که بازهم قرار بود توسط تهران اونیو اعلام شود ٬ به موسیقی ملل بپردازند. خاطرم هست که میخواستم یک کارت صدای بدرد بخور برای گیتار بخرم و برای همین قضیه با رفیق شفیقی به خیابان جمهوری و بقول قدیمی ترها دو راهی یا شاید هم سه راهی یوسف آباد ( همان تقاطع جمهوری و حافظ که هیچ وقت نفهمیدم چه ربطی به یوسف آباد دارد!) روانه شدیم. خبر داشتیم که آنروز٬ اولین روز برنامه کافه آنتراکت است. کارت صدا را که خریدیم٬ رفتیم به سمت سینما جمهوری که ببینیم چه خبر است.

کافه فضای خوبی داشت. گیرم که بقول رفیق شفیق خیلی بهتر میتوانستند درستش کنند اما به نظرم جای بدی نبود. هر چه نشستیم خبری از موسیقی که قرار بود موسیقی یونان باشد نشد که نشد. گویا ما دیر رسیده بودیم و برنامه تمام شده بود. از قهوه اگر بخواهم بگویم ٬ با تمام ارادتی که نسبت به علی مصفا و لیلا حاتمی دارم باید بگویم که واقعن چنگی به دل نمی زد. در عوض تا بخواهید ارزان بود! یعنی اینکه واقعن کافه بود نه از این کافی شاپهای در پیت الکی گران! خلاصه آنطور شد که ما نسبتن زود کافه را ترک کردیم و دیگر هم پیش نیامد که دوباره بخواهیم سری به آنجا بزنیم.

امروز شنیدم که کافه در آتش سوخته است. دلم سوخت وقتی عکس علی مصفا را در میان بقایای سوخته ی کافه دیدم. خیلی غمگین تر از قیافه ی همیشه غمگینش بود. حرف و حدیث بسیار است. میگویند آتش سوزی عمدی بوده است. راست و دروغش با خداست. دیگر به سوختن سینما ها عادت کرده ایم .

سینما ها که میسوزند هیچ ٬ اصلن نمی دانم این چه جریانی است که همه کافه های خوب (حالا باب ذائقه ما بود یا نبود به هر حال پاتوق عده ای بود که قطعن ساعات خوبی را درش میگذراندند) خیلی زود درشان به یک نحوی تخته میشود! امیدوارم خداوند کافه فرانسه را حفظ کند!

***

دیروز فیلمی دیدم بنام goya's ghost که مربوط به قرن نوزدهم و انقلاب فرانسه و تفتیش عقاید و در مرکز فیلم نقاش اسپانیایی فرانسیس گویا بود. کاری به فیلم ندارم. تنها به این قضیه اکتفا میکنم که در بخشهای انتهایی فیلم گویا حس شنواییش را از دست میدهد و کر میشود. اولین علائم این ماجرا در جریان یک اعدام رخ میدهد که طی آن در ابتدا گوش نقاش شروع به زنگ زدن میکند و طی یک روند آهسته ٬ مرد به کلی قدرت شنواییش را از دست میدهد. 

این را از آن جهت گفتم که امروز گوش چپم شدیدن زنگ میزند و حتی احساس میکنم قدری شنواییش کم شده است! گیرم که شاهد هیچ صحنه ی اعدامی نبوده ام! حالا از عصر توهم کر شدن دارم! فکر کن که دیگر نشود موسیقی گوش داد٬ یا پای صحبت آدمها نشست. اصلن اتفاق خوبی نیست!

مردی که برنده شد!

امروز که فکر میکنم میبینم که نظامی که ما درش رشد کردیم و بزرگ شدیم آنقدرها هم در ایجاد تغییر و تحولات در عقاید شخصی ما ناموفق نبوده است. حقیقتش هنوز هم دموکراسی خاص غربی را که در این لحظات فریادش دنیا را برداشته و مانند یک معجزه تکان محسوسی به دنیا داده است را نمی توانم باور کنم. هنوز هم احساس میکنم پیروزی اوباما همان داستان گوساله ی سامریست. آنقدر شیشه های ای عینک بدبینی قطور است که قدرت ایمان آوردن به آنچه که واقعن در جریان است٬تقریبن در حال میل به سمت صفر است! آنقدر از داشتن این موهبت محروم بوده ایم ٬ سخت است باور کنیم آدمی از قومی رئیس جمهور قدرت اول جهان شده است که تا همین ۱۵۰ سال پیش اگر هوس فرار از مزارع پنبه اربابش میکرد با گربه وحشی در گونی می انداختنش و بقولی گربه کشش می کردند. رئیس جمهور امروز از قومیست که تا دو روز پیش بهشان می گفتنند کاکا سیاه! اگرچه ماه هاست که ریاست جمهوری اوباما به نوعی کاملن مشخص شده بود اما هنوز هم باورش ساده نیست.

حس خاصی نسبت به پیروزیش ندارم٬برخلاف همه که انقدر به دلایل مجهولی شادی می کنند!  این کاریزمایی را هم که همه انقدر حرفش را میزنند هنوز درش ندیده ام.از قضای روزگار همیشه از طرف دموکرات ها احساس خطر بیشتری میکنم تا جمهوری خواهها.

بقول دوستی هوای تهران به آرامی آدم را می کشد. سیگار قدری تند تر و مثلن هرویین خیلی سریع کار را یکسره میکند. این هم همان است. یک نفر با جنگ٬ یک نفر با تحریم. در کیفیت خروجی به نظرم خیلی تاثیر نمی گذارد. همین که منطقه قدری سر و سامان بگیرد و کشت و کشتارها حداقل قدری کمرنگ شود بازهم جای شکرش باقیست.

اما در مجموع از لحاظ انسانی خوشحالم. امیدوارم رویای مارتین لوتر کینگ همان طوری که دلش می خواست با همان کیفیت ٬ به واقعیت پیوسته باشد. جایی به نقل از یک روزنامه نگار آمریکایی خواندم که مدعی بود با به پایان رسیدن انتخابات ٬ جنگهای انفصال آمریکا هم به پایان رسید. گرچه باورش سخت است اما امیدوارم همین گونه باشد.

فعلن!

بسیار از وضعیت فعلی هوا خوشنودم! یعنی الان از آن هواهایی هست که میشود از قدم زدن و ساده تر بگویم خیابان متر کردن لذت برد! اصولن میانه ام با سرما خیلی بهتر است تا گرما. صبح که بیدار میشوم که بروم سرکار٬ از خانه که بیرون میزنم هوای سرد صبحگاهی را به ریه هایم میکشم و کلی سرخوش میشوم! ایکاش ترافیک تهران انقدر خفقان آور نبود و میشد بجای پناه بردن به مترو ٬ زیر آسمانی که البته دیگر خیلی سال است که آبی نیست این مسیر را طی میکردم. همیشه این وقت سال که میشود از کارم بدم میاید! مخصوصن روزهای که هوا قدری بهم پیچیده است! میگویم نمی شد مثلن بجای کار دفتری٬ کارم طوری بود که مثلن صبح تا ظهر را برای خودم بیرون از دفتر بودم ٬ قدم میزدم ٬ میدویدم ٬ با جامعه بزرگتری معاشرت میکردم ٬ چمیدانم حداقل قدری فعال تر! فکر کنم میتوانستم هر روز از راه آهن تا تجریش را پیاده بروم! (مثلن!) .حالا اگر بعد از ظهر را هم یک جایی تلپ میشدیم بد نبود. گاهی وقتها (که نه! هر روز!) سر ظهر که میشود به بهانه ی رساندن قدری نیکوتین به بدن٬ برای چند دقیقه ای از سرکارم جیم میشوم! بیشتر برای اینکه قدری قدم بزنم. هوا بخورم. کار دفتری خمودگی میاورد. حالا هزاری هم هی در طبقات بدوی! به هر حال که فعلن بدین گونه سر میکنیم!

یکی دو هفته ای است که کلاس ایتالیایی میروم!!! نه اینکه قصد رفتن و این ها داشته باشم!نه.  برای کارم احساس میکنم که لازم است قدری یاد بگیرمش. کارم بگونه ایست که با اجانب زیاد سر و کار دارم لذا اگر بشود غیر از انگلیسی یک زبان اروپایی فرا گرفت بسیار سودمند است! البته زبان اول مهندسی آلمانیست اما از آنجایی که به هیچ وجه از زبان مزخرفشان خوشم نمی آید ترجیح می دهم به سراغ زبان دوم صنعت بروم و دست بر قضا ٬ با شرکتهای ایتالیایی زیادی هم کار میکنیم که طبیعتن دوست دارند که بتوانیم به زبان خودشان صحبت کنیم. به هر حال بدی نیست و با اینکه احساس میکنم رفته رفته دارم برای اینکارها پیر! میشوم اما در این روزگار حال میدهد! حالا خدا را چه دیدید! شاید قسمت شد یکسری هم آن طرفها رفتیم جهت تفرج! 

خلاصه اینکه روزگار فعلن بسیار شلوغ پلوغ است و ما هم همچنان در رفت و آمد. آنقدری که سر کار برویم و بیاییم و قدری با مقربین معاشرت کنیم و کافه ای برویم و دم آن شومینه ی کافه فرانسه که بسیار دوستش دارم بنشینیم و کمری گرم کنیم! و قهوه ای بزنیم و گپی با عزیزی بزنیم و قدمی بزنیم و ...

 باز هم خدا را شکر میکنم بواسطه آنچه که داده است . فقط قدری جدی تر ما را لحاظ کند بسیار خوشحال می شویم!

ONCE

طبق معمول با سه پی دوم تاخر فاز  once را هم دیدم!

 

نمی توانم بگویم که فیلم از نظر ساختاری چیز خارق العاده ای بود اما به قول سمیه از آن دسته فیلمهایی بود که بعد از دیدنش احساس خوشایندی به آدم دست میدهد.  شاید علتش این بود که ساند ترک فیلم را خیلی وقت بود که گرفته بودم و هر از گاهی گوش میدادم و حالا با دیدن فیلم شاید جنبه بصری آهنگها ٬حس رضایت از کلیت فیلم را برایم ایجاد کرد. شخصیت نوازنده بی نام و نشان فیلم را دوست میداشتم. و همچنین دخترک بازهم بی نام و نشان فیلم را که تمام رمز و رازهای یک مهاجر اروپای شرقی را با خود به همراه دارد. داستان ٬ داستان تنهایی و دلتنگی دو آدم است که حرفهایشان را با کلام موسیقی ادا می کنند چون ظاهرن روش دیگری برای این کار بلد نیستند. کل داستان را شاید بشود در دو سه خط تعریف کرد و به نظر میرسد سازنده خواسته است کل این دو سه خط را در قالب یک آلبوم موسیقی به تصویر بکشد. گاهی وقتها فکر میکنی داری home video یک کنسرت را تماشا میکنی. با همان داستان تمرینها و استودیو و ... .

قبل از اینکه ساند ترک آلبوم را بشنوم ، هیچ شناختی از گلن هنسرد نداشتم. خوب موسیقی مثل اکثر کارهای بریتانیایی که معمولن دید مثبتی نسبت بهشان دارم خوب بود و شاید جنس صدایش قدری برایم تداعی کننده کت استیونس بود. یک آهنگ هم در این آلبوم وجود داشت که خیلی دوستش داشتم بنام If you want me که همان دخترک چکی که اسمش Markéta Irglová است و فقط ۲۰ سالش است!  خوانده است و از اینجا هم میتوانید گوش کنیدش.لطافت صدایش حقیقتن تاثیر گذار است. احساسم نسبت به این آهنگ دو چندان شد وقتی که فیلم را دیدم. تصور کنید دخترک نیمه شب باتری سی دی پلیرش تمام میشود و چون پولی ندارد قلک بچه اش را می شکند و با ربدشامبر و کفش خانه میرود از سوپرمارکت باتری میخرد و سی دی پلیر را راه می اندازد و تمام مسیر را تا خانه با همان لباس خانه اش آهنگ را میخواند. نمی دانم حس خوبی بود. من نمی فهمم چطوری اینها می توانند با سه تا آکورد ساده انقدر آهنگهای خوب بسازند! (همان Am-Dm-E ساده خودمان. حالا گیرم کاپو شده باشد! البته تا آنجا که من دیدم خیلی مدلها این آهنگ را زده اند اما باور کنید که به همین سادگی است!) .

به عنوان مشخصات فیلم هم بدانید و آگاه باشید که این فیلم محصول سال ۲۰۰۶ ایرلند است و بوسیله آدمی بنام جان کارنی ساخته شده است. در مورد جوایز هم باید بگویم که اسکار موسیقی ۲۰۰۸ را برای همین گلن هنسرد و خانم Irglova گرفته است. اصولن با اینکه اعتقاد دارم آکادمی اسکار٬ واقعن در پیت است اما بر این باورم که در مورد موسیقی خوش سلیقه است و این خوش سلیقگی را در مورد خیلی از فیلمها نشان داده است. در ضمن اگر ساند ترک فیلم را دوست نداشته باشید٬ مطمئن باشید که از فیلم خوشتان نخواهد آمد! باور کنید.

Are you really here or am I dreaming
I can’t tell dreams from truth
for it’s been so long since I have seen you
I can hardly remember your face anymore

When I get really lonely
and the distance causes our silence
I think of you smiling
with pride in your eyes a lover that sighs

If you want me satisfy me, if you want me satisfy me
If you want me satisfy me, if you want me satisfy me

Are you really sure that you’d believe me
when others say I lie
I wonder if you could ever despise me
when you know I really try
to be a better one to satisfy you
For your everything to me
and I’ll do what you ask me
if you’ll let me be, free

If you want me satisfy me, if you want me satisfy me
If you want me satisfy me, if you want me satisfy me
If you want me satisfy me, if you want me satisfy me

پ.ن : فیلم را که دیدم ٬ عجیب هوس کردم همان نصف شبی ساز را بردارم و یک تبدیل صوتی نسبت به احساساتم! انجام بدهم که خب زمان مناسبی نبود. به ناچار به تراس اتاقم پناه بردم و در حالی که به صدای خش و خش جاروی رفتگر محل گوش میدادم ٬ دق و دلیم را بر سر سیگار بدبخت در آوردم!