چند روز پیش در وبلاگ یک پزشک مطلبی خواندم در مورد شروع یک بازی. نه دقیقن از آن بازیهای مدل توکایی. بلکه مطابق مولفه های خودش کمی علمی تخیلی و تکنولوژی دار. داستان همان قضیه ماشین زمان است و اینکه اگر همچنین وسیله ای داشتید به چه زمانهایی سفر میکردید. جان من جذاب نیست؟؟ من شخصن چون از آن دسته اسفندی های شدیدن خیال پرورم٬ غالب اوقات از این سفرها برای خودم میکنم. گیرم بدون ماشین زمان اما در خیلی از دوره ها بدم نمیاید یک دورکی بزنم! البته من تصمیم ندارم جریان را بدین شکل در بیاورم که سوار ماشین زمان میشوم و بفلان زمان بروم. من میخواهم بگویم که در چه تاریخی دوست داشتم کجا بودم یا آنکه چکار میکردم. 

۱-سال ۱۳۲۰ هجری شمسی - مکان کافه نادری : یک گوشه مینشینم و یک قهوه سفارش میدهم و سیگاری میگیرانم و نگاه میکنم ببینم چه خبر است که یکهو یک آقای لاغر اندام با کت شلوار اتودار خیلی مرتب وارد میشود. کلاه شاپوی لبه پهنش را از سرش بر میدارد. موهای صاف و سیاهش* را پارافین زده و خوابانده است. عینک گرد کت و کلفتی بینی عقابیش را در بر گرفته است. راستی از این سیبیل هیتلری ها هم دارد. یک روزنامه هم زده زیر بغلش. از شواهد این گونه بر میاید که خود هدایت است. میز کنار پنجره رو به باغ را انتخاب می کند و پت و پهن میشود روی صندلی. می خواهم بروم سر وقتش..

۲-سال ۱۹۶۹ میلادی-مکان جشنواره صلح و موسیقی ووداستاک : همیشه یکی از حسرتهایم دیر بدنیا آمدن است. آخر چرا ما در دهه ی شصت و هفتاد زندگی نکردیم. گور پدر هر چی موزیک رپ مزخرف است که رسمن سلیقه موسیقی مردم را به کثافت کشیده است.

نمیدانم که چقدر داستان این فستیوال را میدانید. همان سال ۶۹ که آتش جنگ ویتنام حسابی دامن آمریکا را گرفته بود ٬ یک جشنواره سه روزه درست و حسابی در یک جایی حوالی نیویورک بنام ووداستاک با مضمون سه روز موزیک و صلح برگذار میشود. یک دی وی دی چهار ساعته خیلی خوب هم از این جشنواره وجود دارد.  در این سه روز آدمهای خفنی میایند و برنامه اجرا میکنند. یعنی گنده های بلوز و راک اند رول آن موقع. بخشهای جیمی هندریکس و سانتانا بسیار هیجان انگیز است. خلاصه اینکه یک جمعیت میلیونی در این برنامه شرکت میکنند و اینکه هیپی بازی آنارشیستیک در حد اعلا و ملت خودشونو با مواد خفه میکنند و اینکه تا این فیلم را نبینید نخواهید فهمید که من چه میگویم! یکی دارد یک گوشه بچه شیر میدهد. یکی لخت و پتی نشسته جلوی چادرش دارد گیتار میزند . یک جای دیگر ششصد تا زن و مرد لخت مادرزاد رفتند توی یک برکه مانندی که یکی درش آواز میخواند ٬ یکی زیربغلش را شیو میکند! اصلن یک کثافتکاری بی نظیر. یکی از بهترین مستند هایی است که دیده ام. بهر حال خیلی دوست داشتم در یک همچنین رویداد مهمی حضور داشته باشم.

۳- همانطوری که دهه ی شصت و هفتاد در غرب دهه های مهمی بوده اند، بموازاتش روزهای بسیار مهمی را هم در مملکت خودمان در همین سالها پشت سرگذاشتیم. دوست داشتم وضعیت فرهنگی-هنری-اجتماعی سالهای ابتدایی دهه ۵۰ را از نزدیک ببینم. کلن دوست داشتم در آن دهه زندگی کنم. خیلی اتفاقاتی را که فقط در باره شان شنیدیم را به چشم میدیدم اما فقط تا ۵۷. دیگر صدای شنیدن آژیر خطر را نمی توانم تحمل کنم. حتی الان هم که در خلال برنامه های تلویزیون گاهی صدای نکبتش را پخش میکنند ، حال آدم بد می شود. دیگه اگر خیلی بخواهیم چانه بزنیم تا آزادسازی خرمشهر نه بیشتر. این جاهای قضیه را البته بوده ام اما به علت صغر سن حقیقتش زیاد بیار نمی آورم.

فعلن به این سه بخش بسنده میکنم چون گمانم اگر بخواهم ادامه بدهم این پست تمام نخواهد شد. شاید بعدن در یک قسمت دیگر... 

 

*  فقط یه گواهی عکسهای سیاه و سفید. خدا را چه دیدید؟ شاید خرمایی بود.

پ.ن : مرضیه در آخرین مطلبش شدیدن جمعیت بلاگر را از علامت تعجب گذاشتن در متون نهی کرده است. دارم تمرینش میکنم.