زمستون
پارسال را یادت هست؟ شاید یک روزی بود شبیه امروز. توی همان شرکت قبلی٬ پشت میزم نشسته بودم یک قهوه تلخ هم درست کرده بودم و زل زده بودم به پنجره و برفی که میامد و دل میبرد. زمستون افشین مقدم گوش میدادم و زمین و زمان را لعنت میکردم که کاش بیرون بودم و زیر برف میدویدم و شادی میکردم از دیدن برفی که همیشه شادم کرده است. مینوشتم از آرزوهایم. همین جا. در یک روزی مثل امروز.
امروز پشت یک میز دیگرم. گیرم که این یکی رنگش روشن تر است و کامپیوتر درب و داغانم حالا وضعیت بهتری پیدا کرده و کیفی شده بقول اینها. گیرم که حالا دیگر هر وقت که دلم خواست میتوانم بزنم بیرون ٬ زیر برفها بدوم و شادی کنم. اما بازهم نشسته ام پشت پنجره. زل زده ام به بارش برفهای ریز و فکر میکنم که دیدنش از همینجا هم خوب است.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 13:36 توسط کیوان
|