فکرش را بکن که یک نیمه شب سرد زمستانی ٬ از کافه ی پاتوقت و جمع دوستانت به خانه برمیگردی. هوا ابری و بارانی و حتی یک کمی هم مه گرفته است. کافئین و نیکوتین بدنت هم روبراه است و کلی با ته مزه ی قهوه که هنوز بیخ سقت مانده داری حال میکنی. یک موزیک خوب حالا مثلن یک ترک خوب از اریک کلپتن هم چاشنی قضیه کردی و میرانی و یک جاهاییش هم یا اریک هم کلام میشوی و میخوانی و کلن سرخوشی. یک معکوس سه به دو میدهی و میپیچی تو خیابان منتهی به خانه ات. باران اساسی باریده و طبق آن چیزی که در این شهر برقرار است ٬ نصف چراغهای شهر از جمله خیابان مذکور هم خاموش است. فرض کن که در این اثنا یک دفعه دو نفر میپرند جلوی ماشینت. حالا این یه درک. دو نفر مذکور یک گوسفند نیمه جان که هنوز از سرش خون میرود را خِرکِش کنان بین خودشان میکشند جلوی ماشینت. خون مبسوطی هم کف خیابان را برداشته. بعد حالا تو که کلی رنگ به رنگ شده ای و حالت بد شده ٬ آب دهانت را قورت میدهی و میروی جلوتر و میبینی که قضیه استقبال از حاج آقا یا حاج خانم یا شاید جفتشان با هم است. یک نفر هم هست که با هندی کم دارد از جنایت مذکور فیمبرداری میکند تا بعدن به حاج آقا یا حاج خانم یا شاید جفتشان نشان دهد که بعله ما بهترین مستقبلیم.

از اینکه بخواهم و بنویسم که آی آقاجان چرا اینکارها را میکنید و دست از این وحشی بازی ها بردارید و نروید و نکنید و نکشید و آنفولانزای ای تا زد با خودتان نیاورید و سایر کلیشه های مشابه ٬کاری انجام نمی شود. همچنان برای حاج آقاها و حاج خانم ها و شاید جفتشان گوسفندها کشته خواهند شد.

هنوز حالم بد است.  

پ.ن : آدم یاد این فیلمهای دوزاری کانالهای عربی می افتد که درشان در یک جاده متروکه با اره برقی می افتند بجان یک مشت دختر و پسر جوان و دل روده ی آدم را در همدیگر گره میزند و من نمیدانم که چرا پدرم این طور با جدیت این آت و آشغالها را دنبال میکند.

پ.ن ۲: عنوان این پست جفنگ است. لازم به تذکر نیست!