امروز که فکر میکنم میبینم که نظامی که ما درش رشد کردیم و بزرگ شدیم آنقدرها هم در ایجاد تغییر و تحولات در عقاید شخصی ما ناموفق نبوده است. حقیقتش هنوز هم دموکراسی خاص غربی را که در این لحظات فریادش دنیا را برداشته و مانند یک معجزه تکان محسوسی به دنیا داده است را نمی توانم باور کنم. هنوز هم احساس میکنم پیروزی اوباما همان داستان گوساله ی سامریست. آنقدر شیشه های ای عینک بدبینی قطور است که قدرت ایمان آوردن به آنچه که واقعن در جریان است٬تقریبن در حال میل به سمت صفر است! آنقدر از داشتن این موهبت محروم بوده ایم ٬ سخت است باور کنیم آدمی از قومی رئیس جمهور قدرت اول جهان شده است که تا همین ۱۵۰ سال پیش اگر هوس فرار از مزارع پنبه اربابش میکرد با گربه وحشی در گونی می انداختنش و بقولی گربه کشش می کردند. رئیس جمهور امروز از قومیست که تا دو روز پیش بهشان می گفتنند کاکا سیاه! اگرچه ماه هاست که ریاست جمهوری اوباما به نوعی کاملن مشخص شده بود اما هنوز هم باورش ساده نیست.

حس خاصی نسبت به پیروزیش ندارم٬برخلاف همه که انقدر به دلایل مجهولی شادی می کنند!  این کاریزمایی را هم که همه انقدر حرفش را میزنند هنوز درش ندیده ام.از قضای روزگار همیشه از طرف دموکرات ها احساس خطر بیشتری میکنم تا جمهوری خواهها.

بقول دوستی هوای تهران به آرامی آدم را می کشد. سیگار قدری تند تر و مثلن هرویین خیلی سریع کار را یکسره میکند. این هم همان است. یک نفر با جنگ٬ یک نفر با تحریم. در کیفیت خروجی به نظرم خیلی تاثیر نمی گذارد. همین که منطقه قدری سر و سامان بگیرد و کشت و کشتارها حداقل قدری کمرنگ شود بازهم جای شکرش باقیست.

اما در مجموع از لحاظ انسانی خوشحالم. امیدوارم رویای مارتین لوتر کینگ همان طوری که دلش می خواست با همان کیفیت ٬ به واقعیت پیوسته باشد. جایی به نقل از یک روزنامه نگار آمریکایی خواندم که مدعی بود با به پایان رسیدن انتخابات ٬ جنگهای انفصال آمریکا هم به پایان رسید. گرچه باورش سخت است اما امیدوارم همین گونه باشد.